تماس با ما
سایت های دیگر
اقتصادی
فرهنگی
سیاسی
نوید روز ،تربیون ازاد روشنفکران، در زمینه های آشتی ملی ،تفاهم

نويد روز

برنامه فرهنگی به افتخار فرهنگیان  افغانی


نوید روز-مسکو:به تاریخ 14 جولای بخش فرهنگی دیاسپور افغانها،برنامه فرهنگیی را به افتخار فرهنگیان افغانی  چون پوهنمل استاد هارون یوسفی طنز نویس و ژورنالیست، آمنه جان یوسفی ژورنالیست، انجینیر یونس آواز خوان،عبدالغفور لیوال پژوهشگر،شاعر ونویسنده،حمید ځاحی فرهنګی،اسد الله دانش فرهنگی صلاح الدین صمیم فرهنگی وعبدالرحمن هوتکی فرهنگی،که اخیرا وارد مسکو شده اند در هوتل سیواستوپول ترتیب داد.در این نشست غلام محمد جلال رییس دیاسپور افغان ها (جامعه افغانی) مقیم دراتیف روسیه در رابطه به  ابعاد مختلف کار جامعه افغانی مقیم روسیه صحبت کرد و به حاضرین و میهمانان فرهنگی در زمینه مفصلا معلومات داد.

در این محفل که توسط آقای عمر ننگیار گردانندگی می شد و محترم حفیظ الله عبادی شارژدافیر وسر پرست سفارت افغانستان نیز شرکت ورزیده بود،دکتور لطیف بهاند آتشه فرهنگی سفارت افغانستان هم به میهمانان خیر مقدم گفت و بعدا دکتور پرویز آرزو  سکرتر اول سفارت افغانستان چند پاره شعر زیبایی از سروده های خود رابرخواند. پس از آن، پوهنمل هارون یوسفی چند پارچه طنزش را به خوانش گرفت و سپس زمینه آن مساعد شد که انجینیر یونس آواز خوان سابقه دار کشور آهنگ هایش را تقدیم حاضرین مجلس نماید.

محفل گرامیداشت فرهنگیان کشور با جم وحوش زاید الوصفی دوام پیدا کرد و تا این که اشتراک کنندگان از هارون یوسفی خواستند چند پارچه آهنگ بخواند واو نیز به خواست علاقمندانش پاسخ مثبت داد.

میهمانان و افغانهای مقیم مسکو، که در گرامیداشت فرهنگیان افغانی حضور بهم رسانیده بودند در ضیافتی شرکت ورزیدند که از جانب دیاسپور افغانها ترتیب داده شده بود. *-عکس ها از الهام هوتکی

گزارش تصویری


سنجر غفاری

بزنس- یا کانفرانس

 

اگربینی که نابینا وچاه است – واگر خاموش بنشینی گناه است ...........! 

 

   اوضاع کنونی درکشور ما برای دوستان و هم برای دشمنان کشور ما قابل تشویش میباشد . چونکه هریک به نوبه خویش از ادامه چنین حالت احساس نبود یک ضرورت را مینمایند . مثلا دوستان ما تلاش های واقعا انسانی و مبتکرانه نموده ومینمایند تا راه بیرون رفت را جستجو نمایند . دشمنان همچنان در صدد جستجوی راه هایی هستند که دشمنی ها به دوستی مبدل نگردد تا اهدافی که در نظر است . بدست آمده ، حفظ وگسترش یابد. در این اواخر از میان دوستان ودشمنان کشور ما یک مشت قلیل وکوچک سر بیرون نموده اند که به اصطلاح مردم  ما به دوستی گرفته حلال میکنند . نه دوستی شان به دوستی و نه دشمنی شان به دشمنی میماند . بخاطرایکه کمی درحق چنین افراد واشخاص ترحم نموده باشیم ، تا بتوانند اصلاح شوند میگویم که بزنس کانفرانس دایر کننده گان .. . این افراد تنها خودرا میخواهند تا اینکه دیگران را . با همه خود را دوست ، برای همه دشمن دشمنان شان هستند . از هرطرف مفکوره هارا سرقت مینمایند  و در چوکات یک کانفرانس ویا نشست ، چند تن از هموطنان مارا از چهار گوشه دنیا بنام قوم ، سمت و منطقه به واسطه شناخت و امکانات یکتعداد از شخصیت های ملی ومردمی و تجاری دعوت نموده، میخواهند تا برای یکتعداد از شخصیت ها ویا افرادایکه واقعا علاقمندی به ایجاد مناسبات و ادامه دوستی و همکاری با حکومت و مردم ما در روسیه فدراتیف وجود دارند . این نیات و خواست هارا به نفع شخصی و سمتی و منطقوی خویش کشانیده بزنس کانفرانسی دایر نمایند .

 یکسال قبل هم ما شاهد تدویر چند کانفرانس به ابتکار یکی از این تشکیلات که بنام خاموشانه .( مرکز همکاری با افغانها )بدون اینکه فیصدی کمی از مهاجران با این مرکز ونامش اگاهی واشنائی داشته باشند ،در کانفرانس ایکه از طرف مرکز مطالعات افغانستان معا صر تحت عنوان صلح وثبات در افغانستان در اواخر ماه جولای سال 2009در مسکو تدویر گردیده بود ،آقای اختر محمد صافی رئیس به اصطلاح  مرکز همکاری با افغانها برای نخستین بار اسنادی را به چنین نامی در بکس ها ایکه  برای اشتراک کننده های کنفرانس تحفه تهیه شده بود جابجا نموده بود، خویش را مطرح نمود . برعلاوه دراین اجلاس تعدادی از دوستان ورفقایش را با استفاده از بودجه مصرفی کنفرانس از کشور های  اروپائی دعوت وبه خویش خوری پرداخت . با بسیار خموشی و نیرنگ میخواست تادر این اجلاس بدون از همفکران و هم نظرانش کس دیگری اشتراک نورزد . من با اسرار ومقاومت بیش ار حد وتوان شخصی ام توانستم تا کمیت بیشتر از نماینده های ملیت های برادر و هموطن خویش را چون برادران تاجک و هزاره وازبک واهل هنود و برادران پشتون ماراکه نسبت به داشتن عضویت به جناح های حزبی و سیاسی به شمول رئیس صاحب مر کز همکاری افغانها!!!! و خلاف اراده وعمل موصوف بودند که علت را نمیدانم درچه نهفته بود . بشمول رهبری و اعضای سازمانهای مهاجرین افغان و اجتماعی منجمله محترم داکتر محمود یفتلی رئیس دو نهاد و سازمان اجتماعی و بین المللی ، محترم غلام محمد جلال رئیس مرکز کاری وتجارتی افغانها در هوتل سیوستاپول ورییس دیاسپور افغانی(جامعه افغانی) و شورای زنان به رهبری محترمه داکتر راضیه هوتک مسول شورای سراسری زنان و نماینده جوانان بشمول نماینده کمشنری های ملل متحد درامور پناهجویان مقیم فدراتیف روسیه راهم تقاضا نمودم، مگر شخص اختر محمد صافی موافقه نمیکرد که باز هم تکرار میکنم وجدانم برایم حکم نمود که باید این افراد به هررقم ایکه میشود باید در جلسه حضور یابند . چونکه هدف و عنوان کنفرانس صلح وثبات در افغانستان بود، باید تمامی احزاب و سازمانها، اقوام وملیت های مهاجر وموجود در مسکو و فدراتیف روسیه دران اشتراک فعال میداشتند . ویک تصمیم مشترک راجع به سرنوشت کشور شان میگرفتند. که روی همین منظور نماینده محترم جوانان و زنان و روابط خارجی پارلمان و سنای افغانستان و معینان وزارت های اقوام وقبایل و مهاجربشمول نماینده وزارت صحت عامه دولت اسلامی افغانستان دعوت واشتراک ورزیده ، تا نخستین لحظه شروع کنفرانس شخص صافی اسرار میورزید که عنوان کنفرانس از روی ستیژ برداشته شود و بنام مهاجر تدوبر گردد . بلاخره کانفرانس بدون اشتراک یگانه مرکز عمده وحیاتی افغانهاو نماینده زنان و برادران اهل هنود وسایر فرهنگیان وشخصیت های حقوقی و سیاسی وعلمی ومقامات تصمیم گیری ، ملل متحد و اداره فدرالی خارجی ها(میگراسیونی سلوژبه)  تدویر و درعوض اینکه در رابطه به صلح وثبات در افغانستان صحبت و ابراز نظر صورت گیرد، توسط اختر محمد صافی ورقه ای بداخل 4 صفه که بگونه اینکه هیت تحریر این قطعنامه را ترتیب نموده ، همه بنام مهاجر به نفع خویش وایجاد اتحادیه نام نهاد سرتاسری وگاهی هم به اصطلاح خودشان  بین المللی ایکه بعد ها بالای ان یک نفاق و بی باوری های جدید را میان کتله وسیع مهاجران در مسکو بوجود اورد تهداب گذاری نمود . که مورد تائید افغانها قرارنگرفت. نتایج کنفرانس ها الی امروز معلوم نیست بلکه ابعاد دسایس و نفاق افروزی ان گسترش یافته جهت پنهان نمودن واقعیت ها در جلسه متذکره در میان دعوت شده گان ومهمانان افواهات پخش نمود که مقاومت یکتعداد افغانها در جلسه امروزی بخصوص از اینجانب گویا دال برانست که رئیس مرکز افغانها غلام محمد جلال مبلغ پانزده هزار دالر داده است تا این اجلاس را تحریم نمایم .  با پخش اکاذیب میان مهمانان و اشتراک کننده گان وجدانش را پایمال نمود . و اتهام بست که این مطلب را منابع اوپرتیفی دوستان ما برایم اطلاع دادند . پس از کسب رای اعتماد و تخریش ذهنیت اشتراک کننده ها علیه واقعیت ها دو باره بخاطرایکه در اینده مسولیت متوجه اش نشده باشد، تبلیغ نمود که این اطلاع دروغ بود . به مفهوم اینکه به اثبات رسید که همه عملکرد های اختر محمد صافی  در همان روز دروغ بوده .افسوس که دوستان ما بسیار زود تحت تاثیر چنین تبلیغات کور کورانه همه چیز شان را بشمول رفقا و افتخارات شان را پایمال نموده ، پس از گذشت اندک زمان ندامت میکشند . پس از ندامت باز هم در تلک تبلیغات شان می افتند . مگر ماهیگیر قبلا با چنگک ماهی میگرفت با تکرار اشتباه و تحت تاثیر قرارگرفتن رفقا بنام این وان جناح حزبی ، سمتی و منطقوی و لسانی گویا ما انتقام از غلام محمد و ...........را میگیریم . اینبار شکارچی در معادله اش از جال کارگرفته خوب شکار کرده است.در حالی که ما شاهدخدماتی هستیم که از جانب مرکز تجارتی افغانها از زمان مرکز کاری گرفته تا امروز هستیم.انتقام از حدمت گذار انتقام چه معنی دارد و آقای اختر ویارانش چه را می خواهند سابت سازند؟این ها  اب را خت نموده به تعقیب ایجاد تشکیلات جدیدشان زدند که   بایدافغانان تاجر و کسبه کاران باید از فلتر بزنس کانفرانس  ایشان گذ شتانده شوند .

 اینست منفعت جدید و سهولت برای افغان های در مسافرت ومهاجرت .

هر گز فراموشم نخواهد شد که چگونه بالای سرنوشت شخص خودم که اسنادم در میگراسیون سلوژبه به هدایت و تعهد اختر محمد صافی برای نماینده اش خالد مشهور به سمیر سپرده شد . که من در کانفرانس انتقاد نمودم که نباید بالای سرنوشت ما مهاجران تجارت صورت گیرد . سرنوشت اسناد من به گورستان فرستاده شده و نزدیک بود  من را دیپورت نمایند . در حال ایکه از تماما پرابلم های من طی بیش از هفده سال میشود که خوب میدانند ، از اینکه من به حقیقت انتقاد نموده بودم باید نابود میشدم . من در یک مصاحبه ام در خانه ژورنالیست ها در رابطه به حضور وخروج نیروهای شوروی سابق انتقاد نموده بودم و پیشنهاد کردم تا دیگر مقامات دولتی روسیه باید در تعین سرنوشت حقوقی ما مهاجران خود تصمیم بگیرند . ودیگر سازمانها ونهاد ها افغانی را حاکم برسرنوشت ما نسازند. که این حرف هم باعث ناراحتی صافی ویارانش  گردیده خشمگین شدند. من در شفاخانه از اثر نبود اسناد وادویه انسولین بسترشدم . برای نماینده صافی بنام غفورحاحی تیلفون کردم وگفتم که من درشفاخانه بستر هستم اسنادم چطور شد؟ . در جواب برایم گفت . شما بالای خویش عریضه نموده اید . مگر این را فراموش نموده بود که از امکانات و شناخت افغانها و تعهد ایکه نموده بودند ، خود را مورد اعتماد اداره میگراسیون قرارداده و یگانه اجاره دار برسر نوشت ما رقم خورده اند . باید برای من که انتقاد نمودم و پیشنهاد ختم تیکه داری را نمودم چنین جواب داده میشد . پس از ایجاد به اصطلاح خود شان یگانه اتحادیه سرتاسری افغانها در مسکو!!!! که به جهانیان از طریق کانالها و سایت ها خویش و برنامه کاری و هدف خدمت شان را چندین ماه تبلیغ نمودند ایا من مهاجر ومستحق کمک حقوقی و مهاجرت نمیباشم که در اساسنامه و مرام خویش از نام وموقف مهاجر که من هم شامل هستم،اسنادم را اماده میساختند .  بفرمایند  کدام جواب را دارند . امروزاگر پول داری ویا شناخت . یا اینکه در مقابل واقعیت کور باشی و گنگ،بناء پرابلم اسناد نداری . بخاطرایکه مانند من صدها فامیل وخانواده مهاجر است که سرنوشت حقوقی شان سالیان سال است که در گرو چنین خدمتگزاران !!!!قراردارد . برعکس به تبلیغات شان ادامه دادند گویا من را غلام محمد خریده است .ما همه بر خدمات غلام محمد واقف هستیم.در حالی کهمن شخصا به هرنوع خدمتگذاری برای افغانها جاضرم ورایگان در خدمت هستم  چه نیازی وجود دارد که کسی مرا بخرد اما در برابر همه خوانندگان سایت محترم آریایی و سایت وزین نوید روز  از شما میپرسم که شمارا کی خریده است ؟.اگر مرد هستید پاسخ بدهید تا بر پاسخ تان باهم تبصره کنیم و بحث قلمی نماییم.این شما هستید که  در مقابل هر مقام بلند پایه افغانی و روسی زانو زده کارت چاپ شده  تشکیلات پر درامد خویش را تعرف و دعوت به مهمانی مینماید . مگر بی خبراز ان هستید که چند افغان در زندانها هستند ، چند تن در ناداری و بی اسنادی در بازار های مسکو لت وکوب میشوند . زنان واطفال ایکه بدون نان وخانه در مرکز کاری افغانها و منزل شخص داکتر محمود یفتلی برای کمک افتیده اند ویا در اطراف مسکو. افغان با اطفالش خانه بدوش است . مریض ها وجوانان در شفاخانه ها و زندانها به کمک ضرورت دارند ویا تعداد ی از افغانها در هوتل سویستاپول مصروف پیدانمودن یک لقمه نان برای فامیل های شان یا در مسکو ویا در کابل هستند بخاطر عقده های شخصی با غلام محمد جلال در حالی که هیج فاکتی علیه او ندارید و در عقده گشایی  به سر می برید،یا چندتن دیگر باید همه چیز خراب شود؟در هر جایی که شما نباشید باید آن جا خراب شود؟.همانند کشور شان که با عقده و انتقام گیری های شخصی از همدیگر امروز در دهن ای اس ای پاکستان فرو برده میشود .  قرار است صافی صاحب و همفکران معدود وبی خبر از همه اهداف شخصی رئیس خویش دست به ابتکاری زده است که هیچ یک از افغانها از ان اگاهی ندارند .طی چند روز اینده بازهم دوستانش را از داخل و خارج مسکو و اروپا و افغانستان بنام و هدف ایکه معلوم نیست ، کمیتی را از سمت ، قوم ومنطقه اش دعوت نموده . افسوس که پول افراد واشخاص و کمیته های ایکه این امکانات را برایش در رابطه به اینده کشور ومردم افغانها و مناسبات روسیه و افغان لازم دانسته این نیت ها واحساس ها به جهت نامناسب همانند اجلاس و کانفرانس های گذشته بدون نتیجه باقیمانده و زخم ها ودرد های کشور ومردم ما را التیام نبخشیده بلکه مکروبی و خونبارتر از گذشته میسازد . چونکه در مسکو از شخصیت ها و نهاد های با امکان و سابقه دار مشوره ودعوت صورت نگرفته .یکتعداد مهمانان خارجی ایکه دعوت شده اند قبلا وفعلا عاری از هرگونه تجربه وشناخت در بحران موجوده کشور بوده . کدام تجربه تخصصی نداشته . فقط برای تطبیق پلان و علاقمندی شخصی و سمتی ومنطقوی دعوت شده اند . که چندی قبل در المان از چند تن افغان ایکه مربو ط به یک قوم خاص بوده دعوت صورت گرفته بود. که جای بسیار تاسف میباشد . با این شیوه های کاری و شخصی خویش امروز افغانستان را در وحشت انداخته ایم . وخود ما از راحت و امکانات دیگران همدیگر را نابود میسازیم .باید به خود بیایم . و از عقده وکینه و انتقام فرار نماییم . از امکانات دست داشته در جهت وحدت و کمک اول در روسیه وبعدا در خارج از روسیه برای همدیگر استفاده برده . ترس از انتقاد و واقعیت نگری را نداشته باشیم . با صراحت و مسولیت میگویم که دوستی مردمان روسیه و افغانستان و جهان امروز با قیمت خون فرزندان شان پیوند خورده است . خود را پیش کردن ودیگران را تخریب وعقب زدن نه افغانیت است ونه دوستی با روسیه ومردمش . تاریخ موجود است . باید باهم متحد شویم . باید از سمت پرستی و قوم پرستی بگذریم . بدانید ویا ندانید مرکز واحد افغانها از اغاز مهاجرت که کار ء نان و اسناد نداشتیم سویستا پول بود . در مسجد اش عبادت وشکر خداوند را نمودیم ء از هوتل ورستورانش در مراسم خوشی و میهنی استفاده کردیم . از اطاقهایش به مرتبه و سرمایه رسیدیم . کبرنعمت نکنیم. که مورد غضب خداوند وبنده اش قرار میگیریم . و بلاخره در ادامه نفاق ما همین دوستان ناراحت شده بالای هریک ما تصمیم خواهند گرفت . چونکه ما اهسته اهسته داریم تا دعوای چوکی ریاست جمهوری و صدارت را در روسیه بر سر خویش می پرورانیم . دیروز را فراموش نموده ایم . ... من از نوشتن  حقیقت ترس ندارم . اگر درمورد غلام محمد هم چنین واقعیت هارا دریابم مینویسم . اگرشما کدام اسناد درمورداش دارید برایم بدهید تا من بنویسم . چونکه شما جرات نوشتن وانتقاد روی در روی را ندارید . مگر در تخریب و تاپه زدن علیه همدیگر حتا از امکانات اوپراتیفی دوستان تان برای لحظه ها استفاده مینمایید . این حق و ازادی من است که باید بنویسم . اگر دروغ ویا خدای ناخواسته توهین ویا فریب است ، به وجدان مراجعه نمایم . بسوی خداوند و ناداری و ناچاری خویش ویا انسان یا افغان خویش نظر انداخته . خداوند را شاهد اعمال خویش بدانیم .    امروز میتوان عده ئی را فریب داد . مگر فردا................. جواب مشکل است ... در مقابل هرنبشته خویش اسناد دارم . بدون از خداوند بزرگ از هیچ قدرتی ترس هم ندارم .. .

با صراحت میگویم که کسانی که از وطن دعوت شده اند هیچ نقشی در سیاست وعملکرد های بعدی ندارند  چنان چه کنفرانس های بی نتیجه قبلی شان نی زنشان داد.این کنفرانس نیز از جانی کافه افغانها در فدراتیف روسیه تحریم است .عواقب آن موثر نیست ونتایج آن برای افغانستان وهم چنان فدراتیف روسیه جز صفر دیگر هیچ است.جز افراد و عوامل خود اختر دیگر هیچ افغان وطنپرست در این کنفرانس شرکت نمی کند وآن را به نفع کشورش نمی داند.

 سنجر غفاری . 


 

 

عالم افتخار

 

ادامهء مکثی  بر یک ؛

 جهانبینیی شگرفِ عامیانه

 

 ابعادِ  معرفتیی  یک  افسانه :

 

ولتر فیلسوف  و  اندیشمند نامدار عهد رونسانس جایی  با  عصبانیت  میگوید :

چهار هزار کتاب  فلسفی قادر نیست  به  ما  بگوید  که  روح  چیست ؟! مسلماً  اگر طاؤوس می توانست  سخن  بزند ؛  ادعای  روح  میکرد  و  مدعی  می شد که  این  روح  در دُم  زیبای  اوست !

عجالتاً  به  اینکه روح  در واقع چیست و آیا بالاخره از معمای آن که نابغه ای چون  ولتر را  هم  سرگیچه کرده  بود ؛  پرده  برافتاده  است  یا  نه ؛  نمی توانیم  بحث  کنیم  . 

در همین حال  باید  به  یاد  داشته باشیم که این چهار هزار کتاب فلسفی هم چیز  های واقعاً  با  ارزشی اند  و  به دلیل  همین اهمیت  و  ارزشمندیی آن ها ست که  موجب  گله  و  اعتراض  ولتر می شود  .  نویسنده گان  این کتاب ها  چیز های  زیادی  را کشف کرده  اند  ؛  مبرهن  داشته اند  و  یا  به  طریق آموزنده  و  درخور  توجه  و  تحسین  و  حرمت  به  مباحثه  گرفته اند .

ولی  چنانکه  گفته آمدیم  ؛   انسان  یک روند  است ،  یک شُدن  است  و  یک استمرار است  .

آن « چهار هزار» که  احتمالاً  استعاره ای  برای  « فراوان  و  نامحدود »  هم  می باشد ؛  یعنی فراوان  و  بیحد  و  بیحساب آثارِ  ارزشمند  و  قیمتدار فلسفیی  زمانِ  ولتر  و  قرار گرفته  در اختیار ولتر ؛  قادر نبوده است که  به آن  سئوال  مورد نظر این  نابغه  پاسخ  قانع کننده  دهد  .

سخن نابغه  در قبال  این غیبت  پاسخ  به  یک  پرسش مهم  بشری  در آنهمه کتب فلسفی این است که دعاوی  فلسفه ها  و ادیان  و  معارف آنزمان  دایر  بر اینکه  انسان  بودن  به  داشتن  روح  منوط  است  یا  انسان  مالک روح  است  و  دیگر جانوران  روح  ندارند  و لذا  شرافت  و کرامت  و  مقام  و  مرتبت  انسان  را  دارا  نیستند  ؛  اینست که  این دعوی ؛  لابُد  یک  دعوای  یاوه  است ؛  زیرا  اگر طاؤوس  و هر جانوری توان  چنین  دعوی جلبی  بیابند ؛  از ادعای داشتن  روح  و  بالنتجه  حتی « برتر از انسان »  بودنِ خویش کوتاه  نخواهند آمد  ؛  چنانکه  بشر  به  هیچ  وجه  دُم  یا  عضوی  به  زیبایی  طاؤوس  ندارد !

***

قبلاً  گفته آمدیم که  انسان مضمون  و  ماهیتی است که  توسط  اجتماع  و  تاریخ  ساخته  می شود  و  توسط  فرد بشری طئ  یک  روند  و  طئ  یک « شُدن »  اکتساب  می گردد  ،  آموخته  می شود  و  به  عادت  و  صفت  و  روش  و  منش  مبدل  می گردد .

خودِ  همین فورمول  با  در نظر داشت  اینکه  نه  تنها  فرد  بشری  بلکه  نوع  بشر  در مجموع  از  یک  نقطهء صفری  آغاز یافته است  ؛  در حاصل  مخرج  معادلهء ریاضیکی  دارای  این  نتیجه  است  که  انسان  های  گذشته  و  بدوی ( افراد بشری که توانسته بودند  به جهت انسان شدن تکامل نمایند ! ) دارای  محدودیت  های  به  مراتب  بیشتر  از  انسان  معیاریی  امروز  بوده  اند  .

لذا (چون  عجالتاً  به  روح  نمی  پردازیم  ؛  در عوض ) همان  شناخت و معرفت  که  مشخصه  و  ممیزهء انسان بودن  در گذشته  و  همین  امروز می باشد ؛  به  هیچ  عنوان  چیز  ثابت  و کامل  و ایستا  و  اتمم  و  اکمل  نبوده  ،  نیست  ،  نمی  توانسته  است  باشد  و  در آینده  هم  نمی تواند  بود !

در همان فولکلور که  لطیفه ای  از آن را  به   بررسی گرفتیم  ؛  افسانه هایی  به  همان  قوت  وجود  دارد  که  یکی از آن ها  را  مطالعه  میکنیم :

« بود نبود جماعتی بود ؛ که به امرار معیشت از طریق کشتکاری می پرداختند   .  باری پرسشی برایشان پیش آمد که چون گندم های لاغر میکارند ؛  احتمالاً  به  همان دلیل گندم هایی که حاصل  بر میدارند ؛  لاغر و ناتوان  می باشد .

لذا  نزد  خردمند  دهکده  رفته  و  طالب  رهنمایی  شدند .

خردمند  فرمود :  هرچه  بکاری  همان  بدروی  . لذا  اگر دانه ها را جوش داده و چاق کرده  بکارید ، حتماً  گندم  های  فربه  و  نیرو مندی  بر می دارید !

مردم ؛  سال دیگر را چنان کردند  ولی چیزی  از  زمین  نروئید !

باز ؛  بر خردمند  عرض حال  نمودند . خردمند  قدم  رنجه  فرمود  و خود  به کشتگاه  رفت  تا  علت  را  دریابد  .  در میانهء کشتگاهِ  سرا سر خشک  یک  بوتهء  تربوز چمپاته  زده  و چند  تربوز  بزرگ حاصل داده  بود .  قضا  را کسی این  بوته  را که  غالباً  تخم آن  توسط  پرنده ای در اینجا  افشانده  شده  ؛  نمی شناخت .

خردمند  چون  وضع  را  چنین  دید  ؛  به  گریستن آغاز  کرد  و خطاب  به  جماعت  گفت  :

 نمی دانم  که  شما  مردم  نادان  پس از سرِ من چه خواهید کرد  ؟  آخر ؛  این « سبزِ گندم خورک »  تمامی حاصلات  شما  را  بلعیده  است  ؛  باید  سرِ فرصت  چارهء آن  را  می کردید !

مردمِ خشمگین خواستند  بر بوتهء  تربوز حملهء  انتقامجویانهء  فوری  صورت دهند  ولی خردمند  مانع  ایشان گردیده  فرمود :

این  بلا که تمام  دشتی  با  این  پهناوری  را خورده است ؛ آیا  شما را  یک لقمهء خام  نمیکند ؟  بروید  ؛ سلاح های خود  را  گرفته  بیائید !

مردم  ؛  چون مسلح  شده  باز آمدند ؛ خردمند  فرمان  یورش داد .

 تحت ضربات جماعت  ؛  تربوزی  رسیده  از هم پاشید  و  اندرونی های سرخ  و خونین آن  به  بیرون  جهیدن گرفت  .  قضا را  تخمی  از  تربوز  به  پیشانیی  یکی  از حاضران  چسپید  و  فریاد « کمک ، کمک ! »  او  را  به  آسمان  رسانید . 

به مشوره  و  هدایت  خردمند ؛  بلای چسپیده  بر پیشانیی  او را  به  تیر  بستند .  مردک  نقش  زمین  شد  و  جان  داد  ولی  همه  دعای  شکران  بر جا  آوردند که  حد اقل  بلا  نتوانست  پیکرِ  او  را  ببلعد !

کس دیگر که  از  بیم  قبلاً  بر درخت  تناور موجود  در آنجا  پریده  بود ، دیگر  نمی توانست  پائین گردد .  خردمند  تدبیر  را  بر آن  دید که ریسمانی  بیاندازند .  او  حسب  هدایت ریسمان  را  بر کمر بست  و  دیگران کش کردند .  ولی  زمانی که  مردک  بر زمین  رسید  ؛  کله  نداشت .

به هدایت خردمند  ؛  رفتند  و  از  زنش  پرسیدند که آیا  شوهرِ  او  از  اول کله ای  داشته است  و  یا  خیر ؟

زن  پس  از تأمل  و  چُرت زدن  بسیار گفت :

به خدا  ؛ درست  نمی دانم  ؛  مگر  وقتی که  راه  می رفت ؛  کلولهء  سردوز  واری  ؛  یک چیز بالای  شانه هایش  شور میخورد !

 ( بعضاً  قسمت  اخیر این افسانه ؛ پایانهء افسانهء دیگریست  ولی در آنصورت نیز ؛  مصداق  و  محتوای کاملاً  یگانه دارد ! )

 

***

اگر بخو اهیم  برای کلمه  و  مفهوم « تکامل »  به  عنوان  یک  مقولهء  مشخص علمی  و فلسفی ؛ جانشین  و علی البدلی  پیدا  کنیم  ؛  نزدیکترین  و  مناسب ترین  ؛  همان  کلمهء « پیچیده »  یا  « بغرنج »  می باشد  .  

به  سخن دیگر :  مفهومِ  تکامل  همانا  رفتن  از ساده گی  به  جهت  پیچیده گی  و  بغرنج  شدن  است ؛  محضاً  با  این تفاوت که  این  روند  ؛  بائیست  قانونمند  و طبیعی  باشد  و  نه  مانند آنکه  ؛  کسی  مقدار معتنابه  تار را  به  طرزی  دلبخواه  و  یا  جنون آمیز  کلافه  نماید  .

این  اصل  در اجتماع  و تاریخ  و  هکذا  در اندیشهء  بشر صادق  است  .

 تحقیقات  دیرین شناسی  مسلم  داشته است که  نخستین  ابنای بشر حتی اجتماع  نداشتند  و  حد اقل  با  مفهومی  مانند « اجتماع» که  امروز مورد  نظر ماست ؛  آشنا  نبودند ؛  عیناً مانند  کودکِ   دو ـ سه سالهء کنونی ی  ما  که  یک  چنین آشنایی  و احاطهء فکری  ندارد  و  نمی تواند  داشته باشد  .

 ( به معنای « نمیتواند ! » بعد ها در متن ؛ عمیقاً  و  به  طرز علمی  و  تحقیقی خواهیم  رسید ! )

لهذا کاملاً  مسلم  و  منطقی است که  نه  تنها  افسانهء نقل شده  در بالا  ؛  بلکه افسانه ها و اساطیر عموماً ؛   بازتاب  اوضاع  و احوالی است که  نوع  بشر در آن ها  دارای  مشخصات  زیرین  بوده  است :

1ـ وضعیت ،  روابط  و  مناسبات  اجتماعیی  بسیار ساده .

2 ـ خاطرات  و  تجارب  یعنی  تاریخ  بسیار ساده .

             3 ـ قدرت  اندیشنده گی  و  فکر  بسیار ساده .

هدف  از کلمات  « بسیار ساده »  درینجا  یک  مفهوم نسبتی است  یعنی  این « ساده گی »  به  نسبت   بغرنجی  و  پیچیده گیی  جوامع  معیاریی  عصر کنونی  مصداق  دارد  ولی  در مقیاس  میمون ها  و  بشر نما  های  پیشین ؛  از سطح  تکاملیی کیفیتاً  نوینی  برخوردار است  و  هکذا  به  نسبت جوامع  و قبایل  بسیار بدوی که مخصوصاً  تا  پایان قرن  19 در جنگل های افریقا  و  هند  و  امازون  و  استرلیا  و  سایر مناطق  وجود  داشتند  و قسماً  تا  کنون  نیز  وجود  دارند ؛  از  پیشرفته گی  و  تکامل  و  بغرنجیی  بالایی  برخوردار می باشند .

 البته  در چوکات جهانشناسی ی ساینتفیک  ؛  این  مقایسه ها  و  تناسب  ها  نیز کافی  نیست  .  بشر ؛  در هر حال  یکی  از موجودات حیهء چندین میلیون نوعی  در همین  طبیعت  معلوم  و  در دسترسِ  بینایی  و علم  ماست .

 لذا  الزامی است  بشری  را که  در افسانهء فوق  می یابیم  با  سایر جانوران طبیعی  مقایسه  کنیم  ؛  در چنان حالت  ؛  در می یابیم  که  این کمال « ساده گی »  هم  خیلی ها  بغرنج  و  پیشرفته  و  تکامل یافته  می باشد .

چنانکه  بشری که در افسانه مطرح  است واضحاً  بشرِ دوران تاریخی ایست  که  به زراعت و فلاحت آغاز  نموده  ، سلسله مراتب  اجتماعی درست کرده  ،  ابزار کاری چون  وسایل  شخم  و گاو آهن  و  ابزار مدافعه ای چون  نیزه  و  تیر  و کمان  دارد  ،  دهنشین  و  اهل خانواده  است  ، آتش را  می شناسد  و  بر پخت  و  پز  بلد است  ،  از لحاظ  فکری  و  فرهنگی  هم  متناسب  به  اقتصاد  و  معیشت خود  ؛  اندوخته ها  و  تجربیاتی  دارد  ،  پرسش های  منطقیی نسبتاً  پیچیده  می تواند  طرح  نماید  و  به  عقل  و  تجربهء  بزرگان  و  روزگار دیده گان چون  ضرورت  و غنیمت  می نگرد ....

امروز ( و  نه در عصر فلاسفهء پیش  از  ولتر ) با  مروری  به  تاریخ  علمیی بشر  در دوران باستان  منجمله  تاریخ  طولانیی  عصر حجر می توان  بسیار  به راحتی  دریافت  که  بشرِ مطرح  در افسانهء بالا  ؛ بشرِ خیلی  پیشرفته ایست  . کوتاهی  های  معین  فکر و حافظه و  محاسبه  و  مقایسه  یا  ناتوانی  های معرفتیی  این  مردم  به تناسب  عصر  و  زمان  مربوط  شان  تقریباً  طبیعی  و  ناگزیر  می باشد .

ولی  علاوه  بر پرسوناژ ها  و شخصیت های  متن افسانه  ؛ در عقب آن شخصیت  و نیروی فکری  و فرهنگیی سازنده گان  افسانه  به مراتب بالاست . آنان  نه  تنها کوتاهیی فکری  و  فرهنگیی پیش گفته را  ندارند  بلکه  همین موارد  را  با  دقت  و  تواناییی شگرف  به  نقد  کشیده  و  توسط  اسلحهء  طنز  و  تمسخر  تحت  ضربات نابود کننده  قرار می دهند و  بدینگونه  بزرگراهی  برای  بالنده گیی  فکر و  معرفت  و  تکامل اندیشنده گی  می گشایند .

***

یکی از نقاط ضعف  و  اساساً محدودیت  فلاسفه  و  اندیشمندان  گذشته  عدم  تسلط  و  کم اعتنایی آن ها  به  سیر واقعیی تکامل  تاریخیی بشر و خلط کردن  مفاهیم  کاملاً  متفاوت  بشر و  انسان  است  .

 گذشته  از  اینکه جمعی  از  این  فلاسفه  متکی  به  باور ها  و  روان مذهبیی حاکم  زمانهء خود  ؛  حتی نوع  بشر را  یکی از  انواع حیات  در طبیعت  و  به  اصطلاح  عالم خاکی  نمیدانند و  ناگزیر از  همانجا  سنگ بنای  اندیشه خود را  کج  میگذارند که  دیگر  تا  ثریا کج  میرود  ؛  فلاسفهء واقعبین تر  به  شمول  خود  ولتر هم  به  هر دلیلی چنانکه  سزاوار است  بر  سنخیت بشر  با  عالم حیات  و  طبیعت  و  سیر تکاملیی آن  از  ساده ترین  نقاط صفری  تا  بغرنجترین درجات و  مراتب  توجه  و  التفات  نکرده  اند  یا  نتوانسته  اند  توجه  و  التفات  کافی  نمایند .

لذا  تقریباً  در مجموع ؛  بنای اندیشهء آن ها  بر حالت موجود  یا  متصور جهان و طبیعت و بشر گذاشته  شده  و عمدتاً  بر بینش شکلی استوار  بوده است  . زیرا گذار شناخت و اندیشهء بشر بر مضمون و  اندرون هستی و طبیعت و حیات ـ چنانکه در قرون اخیر مسلم شد ـ  با چشم  و حواس غیر مسلحِ بشری  به  تمام و کمال  میسر نبود . 

چشمان و حواس دیگر  بشر ـ حتی  به  مقیاس شکل ؛  تنها  بخش کوچکی از واقعیت  را  می توانستند  دریابند .

 ازین  لحاظ  با  اینکه  فلاسفهء متقدم ـ  اعم  از معروف و  گمنام ـ  غالباً  نوابغ  و  اندیشمندان خارق العاده  بودند ؛  ولی چون  هنوز  از تسلیحات  و  تکنولوژی هایی که  امروز  ذرات  و  ماوراء ها  و  جنبش ها  و حرکات غیر مرئی  و  غیر محسوس  را مکشوف و دریافتنی  می دارند ؛ برخور دار نبودند ؛ نه تنها پرسش های بغرنجی چون  اصلیت و کیفیت  روح را  نمی توانستند  پاسخ  درست  و  نهایی  بدهند  بلکه  از  عهدهء  حل  و فصل  مسایل نسبتاً  سادهء جهان  هم  به  علت موجودیت  حلقه های مفقودهء  فراوان  کاملاً   بدر نمی شدند  .

بدینجهت بعضاً  حتی فولکلور  و  افسانه  و  اسطوره که  معمولاً  در کورهء کار و  مبارزهء  بلاواسطهء  بشر در عرصهء تنازع بقا  شکل گرفته  و  نسل پئ نسل غنا و  پهنا  یافته است  ؛  از فلسفه ها  و  اندیشه های متفکران و نوادر جداگانه پیش افتاده و پاسخ های نافذ تری  به برخی از  مسایل فراهم آورده است  . معهذا فولکولور و  اسطوره  هم  دارای همان  محدودیت  و  ناتوانی های  قبل  از  ساینس است .

 لذا  جهانشناسی ی دقیق  و  اطمینان بخش  انسانی  تنها  با  تعمیم  و  استنتاج  دستاورد ها  و  اکتشافات ساینس  و  ماحصل  علماً  تقطیر  شدهء تاریخ  بشر  و  طبیعت  می تواند  در  سطح کیفتاً  نوین  ارتقا  نماید  و  مسایلی  را که  پاسخ  به آن ها  به  پیدا شدن  یک  یا  چند حلقهء مفقوده  منوط  بود  (  اکنون که  ساینس  به  گشودن  این حلقه های مفقوده  توفیق یافته است ) نسبتاً  به  راحتی  پاسخ  گوید !

 یک حاشیهء مهمتر از متن :

این  واقعیت که  تألیفاتی  با  ادعای جهانشناسی  بودن  ؛  از  لطیفه و ضرب المثل  به  اصطلاح « عامیانه » آغاز شود  و  نه  نقل اقوال  نوابغ  و  تیمن  به  فرمایشات  نوادر  و  یا  استصواب  از  متون مقدس ؛  جای استخاره  دارد  !

علاوه  بر طبقه بندی ها  و  تفکیک  ها  و  تفریق  های  دیگر که  بر  ابنای  بشر  روا  داشته  شده  ؛  تقسیم آن ها  توسط  یک « دیوار چین »  به عوام  و خواص موردِ  بسیار توجه بر انگیزی  است  . 

با  اینکه  این تقسیم بندی  تا  حدود زیادی  نتیجه  یا  انعکاس همان  تقسیم  جوامع  بشری  به  طبقات  حاکم  و  محکوم  ،  ممتاز  و  محروم  ،  دارا  و  نادر  و  ظالم  و  مظلوم  است  ؛  معهذا  ویژه گی هایی  در مفهوم  « عوام »  و « خواص »  نهفته  می باشد  که  دست کم  در  اکثریت  تحلیلات  مدرسی  و کتابی ی  متعارف  از نظر انداخته  می شود .

اولین ویژه گی ؛  اهانت آمیز  و  تحقیر کننده  و  عفن بودن مفهوم  واژهء « عوام » و  متقابلاً  محترمانه و  اشرافی و  ابریشمین  و  عطر آگین بودن  مفهوم « خواص » می باشد  .

 از نظر روانشناسی ؛ این  ؛ حاکمیت  های طولانی ،  پیاپئ  و  ظاهراً  متغییر  ولی در ماهیت همسان همان طبقات اقتصادی ـ اجتماعیی  صاحب  زر و زور  همراه  با  نفسِ  محرومیت و  مظلومیت  و  بیچاره گیی  طبقات  محکوم  است  که  چنین  بار های  مفهومی  را  بر  واژه های « عوام »  و  « خواص »  ممزوج  کرده  و  بر اعماق روان جامعه  و  افراد  تزریق  نموده  است  .

خلاصه  حاکمیت  های جبارانه  و  ددمنشانه  ؛  توده های  محکوم  و مظلوم  را  در طول اعصار مختلف چنان مستأصل ساخته  و  به بیچاره گی کشانیده  اند  که  حتی  ثروت کلمات  نیز  مانند  ثروت های مادی  از  دسترس ایشان  به  دور  نگهداشته شده است  .  در نتیجه :  این بدنهء اصلیی بشریت  ؛ در طول تاریخ طبقاتی ؛  برای آموزش  و  دریافت  و  تصاحب  ارثیهء  فرهنگی  و  معرفتیی انسان  ؛  کلمات  و  دیگر  ابزار ها  و  وسایل  و  امکانات  ضروریی کافی  در اختیار  نداشته اند  و  نمی توانسته اند  در اختیار داشته باشند .

معهذا  این ؛  بدان معنی نبوده است که آنان به طور مطلق از اندیشه و معرفت گذشته گان بریده باشند و یا خود  در تولید  معنویت  و  معرفت  و  مخصوصاً  در شناختِ  موقعیت  و  درد  و  مصیبت  خویش  و  مسببان آن  توفیقاتی  نیابند  .  همان  فولکلور و  فرهنگ  به  اصطلاح  شفایی که  با  تودهء  مردم  یکجا  تداوم  و  تکامل  می یابد  ؛  مظهر  و  ضامن  بزرگ  این حقیقت است .

بر علاوه  ؛  از آنجاییکه  پس از  افزودهء تکاملیی دماغی که  به  طریق ژنتیک  نصیب  بشر گردیده ؛  خود  زنده گی  و  طبیعت  منبع  شناخت  و معرفت  و  تازه گی  و  تکامل آنست  و  تودهء کارگر  و  زحمتکشِ  به  اصطلاح  عوام  بیش از خواص  و  اشراف  با  قوانین  عینی  و  جبر های  زنده گی  و  طبیعت  دست  و  پنجه  نرم  می کرده  و  تجربه  کسب  می نموده اند  ؛  بدینجهت  به  کشفیات  معرفتی  و  درجاتی  از  شناخت  نایل  می شده اند  و  می شوند که  یا  برای خواص  دست نیافتنی  است  و یا  دریافت  و  ادراک  تجریدیی آن ها  آسان  نمی باشد  .

اما  نکته  اینست که  بنا بر  فقر  کلمات  ؛  توده ها  ناگزیر  بوده  و می باشند که  این  یافته های  ارجمند  معرفتی  و آیه  های نبوغ  را  در ظروف  کلمات  بسیط  و  فقیری  جا  دهند .

برای  پی  بردن  هرچه  بیشتر  به  عمق این  اصل  ؛  ناگزیر  از  ارسال مثلی  هستیم  :

 میدانیم  که  جانوران  اهلی که  ما  همه روزه  با آن ها  به  نحوی  در تماس می باشیم  ؛  در حالیکه  خواسته ها  و  حوایج  و  درد  ها  و  گرفتاری  های  فراوان  دارند  ؛  برای  ابراز آن ها  ـ  چنانکه  ما  معتاد  به  جملات  معینه  هستیم  ـ  کلمات  و  ادات  زیاد  در  اختیار  ندارند  که  بالوسیله  جملات  گویشی  و  نوشتاری  بسازند  و  افادهء مطلب  و  مقصد  نمایند .

بنابر این ـ از باب مثال ـ  گوسفندی که گرسنه است  هم « بع » میزند  و تشنه است هم  ،  معروض  به  درد و حرارت  و ناگواری  دیگریست ؛  هم  « بع » میزند  ،   تنها  مانده  یعنی  از  بره  یا  همکنارش جدا  افتاده  ؛  هم  « بع »  میزند  و ... و...

 صرفاً  در لحن « بع » زدن  ها  و  تون  فریاد  های  او  در حالات  گوناگون  شاید  تفاوت های  ناچیزی  احساس  شود  ؛  ولی  به  هر حال گریزی  ندارد  از  اینکه  مجموع  مطالب خود  را  تنها  به  وسیله آواز « بع »  که  در  واقع  شبیه  کلمهء واحدی است  ؛  بیان کند  و  بروز  دهد .

به همین گونه بشر ی  که  به  شناختی  رسیده  ،  احتیاجی دارد  ،  تجربه ای کرده  ،  به کشفی  نایل آمده  ،  دردی  دارد  ،  رنجی  می کشد  وغیره ... در حالیکه  کلمات  نداشته  باشد  ناگزیر است  مانند  کودک  نوزاد  فقط  بگرید  و  در  حالیکه  کلمات  محدودی  داشته  باشد  ؛  ناگزیر است  همه  مطالب  و  اندیشه های خود را  در قالب  همان  کلمات  محدود  جاسازی  نماید  و  بیرون  دهد .

فرهنگِ  توده  ـ  شعر ، ترانه  ، لطیفه  ، ضرب المثل  ، قصه  ، افسانه  و اُسطورهء آن ـ  نیز  چنین است  ؛  در خیلی از  موارد   دریا  در قطره  است  و  دنیا  در  ذره   .  مطالب  متنوع  ؛ غالباً  توسط  کلمات  واحد  یا  همسان  و  فقط  با  ضم  ادات  و  طرز  و  تون  متفاوت تری  ارائه  می شود .

درین  میان خیلی  از کلمات  توده  نه  تنها  اشرافی  و  به  اصطلاح  در « لفظ قلم »  نیست  و  بر عکس گویشی  و  ساده  و  بی  پیرایه  است  بلکه  گویا  دور از « عفت کلام »  ،  غیر مؤدبانه  و  دشنام آمیز  هم  می باشد .

اساساً  شعار های سیاسی ـ فرهنگی ای  مانند « عفت کلام »  ،  «  بیان  و  نگارش مؤدبانه »  و  « مراعات حرمت و کرامت »  با  اینکه  ذاتاً  مردود  و  مذموم  نیست  ولی  چنانکه  اهل  غرض  و  مرض  از آن ها  بهره برداری  می کنند ؛  بهانه  های خر رنگ کنی است که  برای بستن دهان توده  یعنی 99  فیصد نفوس زحمتکش  و  مؤلد  و  پر استعداد  و  پر تلاش بشری  مورد  سوء استفاده  قرار گرفته  و  می گیرد .

توده  ایکه  درد  دارد  ،  گفتنی دارد  ،  خواستنی دارد  ،  حق دارد  و  حق  به  جانب است  ولی کلمه کم  دارد  ؛  ناگزیر  به  فریاد کردن  با  همان  کمترین ها ست  .  درینحال  مهم  ؛ محتوا ،  تون  و  طرز  فریاد  و  فضا  و  مورد  و  مصداق  و  نشانگاه  فریاد  است  نه  کلمات  استخدام  شده  .

وقتی توده  از کلمات  و دیگر ابزار های تعمیلِ آزادیی بیانِ حقوق  و حقایق  و  تخلیهء فشار های  روحی خلع سلاح  ساخته شده است  ؛ آخرین سلاح  که  برای  او  میسر می باشد  همانا  فحش  و  دشنام  است .

بدین دلیل است  که حتی  برخی  از  دشنام ها  و  دشنام گونه  ها  منجمله  جوک  ها  و  مثل  های  به  اصطلاح  دور از عفت کلام  و  غیر مؤدبانه  و  غیر اشرافی  مانند  صدف  های غرق  در گل  و لای و لوش ؛  دارای  مروارید  های  بسیار عالیی  معرفتی اند  و  از حقایق  بسی  بزرگ  در مقیاس  تاریخ  و  انسانیت  سخن  میگویند  .

ولی  بلافاصله  باید  قید  کرد  که  هرگونه  دشنام   و  هتاکی  و  توهین   و  تهمت  ؛  شامل  این  قاعدهء  نزدیک  به  استثنا  نیست  .  عمده  اینست  که  در  هر حال  صدف  ها را  کور کورانه  به  دور  نیفگنیم  و  باید  قبلاً  از  بود  یا  نبود  مُـروارید  در آن ها  دقیقاً  مطمئین  شویم .

به همین  گونه آثار و  مؤلفه های  پر طمطراق  معرفتی  و  عرفانیی خواص  نیز  همیشه آیه  های  ملکوتی  و  اکتشافات  دارای  ارزش  تمام بشری  نیستند  و  مخصوصاً  شعار های  سیاسی  و آموزه های ایدئولوژیک آنان  معمولاً  سخیف  و  پوچ  و  حتی  ضد انسانی  می باشند  .

به هر حال  در نتیجهء   وضع یاد شده  ؛  میان  زبان  عوام   و  زبان  خواص  درز  های منفصل کننده  و  تمایز دهندهء فراوانی افتاده  تا  جاییکه جملات  یک  طرف  برای  طرف دیگر  مهجور  و  نامفهوم   و  تاریک  و غبار الود  شده است  .  به  ویژه  خواص  و  اشراف  بنا  بر  انانیتِ  سبکسرانهء  خود  تقریباً  هیچگاه   تن  به  تمکین  در  مقابل  زبان  و  بیانِ  توده ایکه  عوام شان  می خوانند  ؛ نمی دهند  .

ولی  پیوسته  تلاش  و  توطئه  و  تبلیغ  و  تهییج  جداگانه ای  به راه  می اندازند  که  به  توده  ؛  غذای  معنوی   و  فکری ای  بدهند  که  او را  مطیع  و منقاد  و  برده  و  بنده  و  شاکر  و  ذاکر  اشراف  و خواص  بـار  بیـاورد  و  در همان حال  نگهدارد  .

  این دست پُخت  های  ایدئولوژیک  و  فکری  و  فرهنگی  که  بی باکانه  در  ظرف  دین  و  مذهب   و  مقدسات  هم  قالب   می گردد  ؛  در  میان  خود  اشراف  و  خواص  مصرف  ندارد  و فقط  و فقط  مخصوص  توده  است .

 در این  مورد  ؛  تنها  فور مول  بسیار مهم  و عملی  و  میسری  که  می توان  به  اختیار  توده ها گذاشت  ؛  اینست که همیشه  در قبال  فراورده  های  فکری   و کلمات   و  جملاتی  که  به  ایشان  تحویل  داده  می شود  ؛  با  این  سؤال   و  تأمل  ممکن  پیرامون آن  برخورد  نمایند  که  : « به نفع کیست ؟ »

ضرب المثل « خر گفت ؛ ... ( خر تر )  باور کرد !؟ »  دارای  همان  قوت  مفهومی  و  نیروی  هوشدار دهنده ایست  که  در این  راستا  به  توده های  ساده  و  رنجبر  و  محروم  کمک  می کند  تا  در  برابر خطر  به  دام افتادن   و  « الینه »  و  افسون  و  استحمار شدن  به  شدت  محتاط  باشند !

متناسب  به  حدودِ  اثر  و  مقاومت  فرهنگ  و  روان ِ اشرافی  و  اریستوکراتیک  در جوامع  ؛  مسلم  است  :  وقتی که  تفکیک  هایی  چون « بشر انسان »  و  « بشر اُلاغ »  مطرح  می شود  ؛  غالباً  ذهنیت  الینه شده  و  افسون زده  ؛  انگشت  اشاره  را  در  مورد منفی  ؛  به سوی  تودهء  به  اصطلاح عوام  می گیرد  . 

لذا  باید  قبلاً  خیال  همه  را  راحت  کرد  که  معرفت  و  انسانیت  از  کار  و  زحمت  و  تجربه  و  تماس  و  تصادم  و  مبارزه  در اعماق  طبیعت  و  زنده گی  بر می خیزد  و  به  برگ  و  شگوفه  و غوره  و  ثمر  می  رسد .

مسلماً  ـ در دوزخ  بی امتیازی  هم  ـ امتیاز گلاویز بودن  با  طبیعت   و  پرابلم  های  زنده گیی  نوع   و  نسل  های  مختلف  بشری  در جوامع  طبقاتی  ؛  اساساً  به  تودهء  به  اصطلاح  عوام  مربوط  است  تا  به  خواص .

نوابغ  و  پیامبران  و  دانشمندان  و  مخترعان  و  مکتشفان  از  این جهت  ـ  با  اینکه  بخش  تودهء عوام  شمرده  نمی شوند  ولو  اگر از میان توده  هم   بر نخاسته  باشند ـ  نه از  لحاظ  کرکتر شخصی  و  مواضع  ایدئولوژیک  بلکه  به  اعتبار اثر  و  ثمر شان در جامعه  و  تاریخ  انسانی ـ  به تودهء  کارگر  و  مؤلد  نعمات  مادی  و  معنوی  نزدیکتر اند  تا  به خواص استثمارگر  و  مصرف کننده  و  شکم گنده  و  عیاش  و  هرزهء  به   ظاهر آراسته  و  مفشن  و  در باطن  پوک  و  پست !

به  هر حال  ؛  ماهیت  و  شخصیت  انسانیی  هر فردِ  بشر ـ  صرف نظر از  تعلق طبقاتی اش  ؛  توسط  پراتیک  و  ثمرهء  عملی  و  سهم  عینی  او  ؛  در روندِ  « شدن »  انسان  تعیین  می گردد  .

  بدین جهت  در حالیکه  نمی توان گفت ؛ « بشرِ الاغ »  در میان  توده ـ به  ویژه  در میان اقشار بی طبقه  و لومپن  و معتاد  به  جنایت  و  مواد و معانیی  مخدر  وجود  ندارد  ؛  اکثراً  این  مفهوم  از لحاظ  عینی  و  ماهوی  به لایه  های  مهم  اشراف  و  خواص  یعنی طبقات  سنتی ی حاکم  صدق  می نماید  و  بر علاوه  مسؤولیت  تاریخیی  نگهداشتن لایه هایی  از  توده  در حالت « بشرِ الاغ »  هم  به  دو ش  همین  طبقات  و حاکمیت  های  سیاسی ـ فرهنگیی ایشان است !

 

 

                                                                                                                                                        ( ادامه دارد )