تماس با ما
سایت های دیگر
اقتصادی
فرهنگی
سیاسی
نوید روز ،تربیون ازاد روشنفکران، در زمینه های آشتی ملی ،تفاهم

 

اندیشه:

برخورد جهالت

ادوارد سعید ،   ترجمه؛ بیتا عظیمی

 مقاله «برخورد تمدن ها»ی ساموئل هانتینگتون در شماره تابستان ۱۹۹۳ فارین افرز منتشر شد؛ نشریه یی که به سرعت میزان چشمگیری از توجهات و واکنش ها را به سوی خود جلب کرد. چون این مقاله قصد داشت نظریه یی بدیع را راجع به «دوره یی جدید» در سیاست جهانی بعد از پایان جنگ سرد در اختیار امریکا یی ها قرار دهد، لحن بحث هانتینگتون به صورت جذابی گسترده، واضح و حتی ژرف به نظر می رسد. او بسیار واضح و روشن رقبا را در سطوح سیاستگذاری یعنی نظریه پردازانی مانند فرانسیس فوکویاما و ایده «پایان تاریخ» وی و همچنین گروه کثیری که حامی آغاز جهانشمولی، قبیله گرایی و بر باد رفتن دولت بودند پیش رو داشته است. اما در حالی که هانتینگتون قبول می کند که آنها تنها برخی از جنبه های این دوره جدید را دریافته بودند، او می خواست «جنبه کانونی و در واقع اصلی» وضعیت احتمالی سیاست جهانی در سال های آینده را ترسیم کند. او با صراحت تمام تا آنجا پیش رفت که گفت؛ «فرضیه من این است که منشاء بنیادی درگیری در دنیای جدید عمدتاً نه ایدئولوژیک خواهد بود و نه اقتصادی. شدیدترین اختلاف ها بین انسان ها و بارز ترین علت درگیری ها ریشه در فرهنگ خواهد داشت. ادامه…..دولت- ملت ها به عنوان قدرتمندترین بازیگران در امور جهانی باقی خواهند ماند. اما در سیاست جهانی اصلی ترین درگیری ها بین ملت ها و گروه ها با تمدن های مختلف رخ خواهد داد. برخورد تمدن ها بر سیاست جهانی چیره خواهد شد. خطوط گسل بین تمدن ها به خطوط مقدم درگیری در آینده تبدیل خواهد شد.» بیشتر مباحث عنوان شده در صفحات بعدی بر مفهوم مبهم چیزی تکیه کرده بود که هانتینگتون آن را «هویت تمدنی» و «تعامل بین هفت یا هشت تمدن مهم» نامید که درگیری بین دو تمدن اسلام و غرب توجه بیشتر هانتینگتون را به خود اختصاص داد. این تفکر جنگ طلبانه او عمیقاً تحت تاثیر مقاله یی است از یکی از شرق شناسان پیشکسوت برنارد لوئیس که در سال ۱۹۹۰ به چاپ رسید که ایدئولوژیک بودن مقاله حتی از عنوان آن (ریشه های خشونت مسلمانان) به سادگی قابل تشخیص است. در هر دو این مقالات تشخیص موجودیت های زیادی به نام غرب و اسلام به گونه یی است که گویی موضوعات به غایت پیچیده یی مانند هویت و فرهنگ در دنیای کارتونی کودکانه یی وجود دارند که آنجا پوپی (ملوان زبل) و بلوتو (رقیب او) بی رحمانه همدیگر را کتک کاری و مشت زنی می کنند و همیشه آن مشت زن جوانمرد شجاع دشمن خود را شکست داده و پیروز میدان است. مطمئناً نه هانتینگتون و نه برنارد لوئیس زمان زیادی برای شناخت پویایی داخلی، تکثر و تنوع تمدن ها صرف نکرده اند یا به دلیل این واقعیت است که اصلی ترین اختلاف در میان فرهنگ های مدرن به تعریف یا برداشت از هر فرهنگی مربوط می شود، یا به دلیل احتمال ناخوشایندی است که عوام فریبی های فراوان و جهالت های آشکار به حساب کل مذهب و تمدن گذاشته می شود. ابداً، نه غرب، غرب است و نه اسلام، اسلام.

هانتینگتون می گوید چالش سیاستگذاران غربی، اطمینان به قدرت یافتن بیشتر غرب و توان دفاعی آن در مقابل دیگران به ویژه اسلام است. مشکل بزرگ تر، برداشت هانتینگتون از صحت نگرش خود است؛ نگرشی که کل دنیا را از جایگاهی خارج از تمام وابستگی های معمولی و علائق پنهانی رصد می کند و معتقد است هر کس دیگری نیز در جست وجوی پاسخ باشد به یافته هایی که او رسیده است دست خواهد یافت. هانتینگتون ایدئولوژی پردازی است که می خواهد از «تمدن ها» و «هویت ها» چیزی بسازد که حقیقت ندارد؛ موجودیت هایی بسته و مهر و موم شده که هزاران جریان و ضدجریانی که تاریخ بشر را می سازد نادیده می گیرد، تمام جریاناتی که طی قرن ها این امکان را فراهم می سازد که تاریخ صرفاً مشتمل بر جنگ های دینی و فتوحات امپراتوری ها نبوده است بلکه دربرگیرنده تبادل، هم افزایی و مشارکت نیز بوده است. تمام این پدیده های تاریخ نادیده گرفته می شود تا جنگ مضحک «برخورد تمدن ها» را واقعی جلوه دهد. در سال ۱۹۹۶ هانتینگتون زمانی که کتاب خود را با همین عنوان منتشر کرد، سعی کرد نشان دهد مباحث اش را از جاهای دیگر به عاریت گرفته است و همچنین پانوشت ها با توضیحات فراوانی به آن اضافه کرد. با این همه او نه تنها باعث سردرگمی خود شد بلکه نشان داد تا چه اندازه نویسنده یی ناشی و متفکری بدسلیقه است.

پارادایم اصلی غرب در برابر دیگران (ارائه تازه تقابل جنگ سردی) دست نخورده باقی مانده و چیزی است که در بحث های بعد از اتفاقات تاسف بار سپتامبر به طور ضمنی و موذیانه همیشه وجود دارد. حمله انتحاری و کشتار جمعی بیمارگونه، فاجعه آمیز و به دقت طراحی شده یک گروه جنگ طلب بیمار به نقطه عطفی در تایید نظریه «برخورد تمدن های» هانتینگتون تبدیل شده است. به جای اینکه علت تصرف چنین ایده بزرگی (من این عبارت را با تردید به کار می برم) توسط یک گروه بسیار کوچک افراطی دیوانه برای اهداف جنایتکارانه در نظر گرفته شود، شخصیت های برجسته بین المللی از نخست وزیر سابق پاکستان بی نظیر بوتو گرفته تا نخست وزیر ایتالیا سیلویو برلوسکونی با قاطعیت تمام از مشکلات اسلام سخن می گویند و در این مورد هم از ایده هانتینگتون استفاده شد برای اثبات برتری غرب ها که «ما» موتسارت و میکل آنژ داریم و آنها ندارند (برلوسکنی با اکراه به دلیل توهین به اسلام عذر خواهی کرد).

ولی چرا در عوض شباهت ها را نمی بینند، البته در شدت از لحاظ ویرانگری قابل قیاس نیستند ولی آیا اسامه بن لادن و طرفدارانش در کیش مرادی مانند فرقه داویدیان نیستند یا در مرید و مرادی شباهتی به کشیش جیم جونز در گویانا یا اوم شینریکیو ژاپنی ندارند؟ حتی هفته نامه جدی و سنگین انگلیسی اکونومیست در شماره ۲۸-۲۲ سپتامبر به تعمیم گسترده یی دست یازیده است و هانتینگتون را به خاطر نظرات «بی محابا و کلی در عین حال دقیق» اش در مورد اسلام به طور اغراق آمیزی ستایش کرده است. مجله تودی با طمطراق نه چندان خوشایندی عنوان کرد هانتینگتون نوشته است «یک میلیارد مسلمان دنیا به برتری فرهنگ شان باور دارند و نسبت به فرودستی قدرت شان به شدت نگرانند آیا او از ۱۰۰ اندونزیایی، ۲۰۰ مراکشی، ۵۰۰ مصری یا ۵۰ بوسنیایی نظرخواهی کرده بود؟ حتی اگر نظرخواهی انجام شده بوده این چه نوع نمونه گیری است؟ بی شمارند سرمقاله ها در روزنامه ها و مجله های امریکایی و اروپایی که بر این واژگان فاجعه بار و اغراق آمیز می افزایند که هدف مشخص هر کدام نه روشنگری بلکه شعله ور ساختن احساسات برانگیخته غربی ها است. این مساله یی است که ما باید در مورد آن کاری انجام دهیم. ستیزه جویان خودخوانده در غرب به ویژه امریکا به طور نابجا از لفاظی های چرچیل گونه برای جنگ علیه دشمنان، ویرانگران و خرابکاران بهره می برند. این همه بدون توجه به گذشته های پیچیده انجام می شود؛ پیچیدگی هایی که از سرزمینی به سرزمین دیگر نفوذ می کند و مانع چنین تقلیل گرایی شده و باعث تحت الشعاع قرار دادن مرزبندی هایی می شود که قرار بوده همگی ما را به دو کمپ نظامی تقسیم کند. این شیوه برچسب زدن ها، تعمیم سازی ها و مدعیات فرهنگی نهایتاً ناکافی است. همین طور هیجانات بدوی و پیچیدگی های فنی به هم نزدیک می شوند، به نحوی که نادرستی مرزبندی های قاطع را نه تنها بین «غرب» و «اسلام» بلکه بین گذشته و حال ما و آنها به اثبات می رساند. در باب همین مفاهیم هویت و ملیت که حول و حوش آنها عدم توافق و منازعه دائمی وجود دارد چیزی نمی گویم. نمی توان این موجودیت ها را با اتخاذ تصمیمی یکجانبه برای ترسیم خط روی ماسه، توسل به جنگ های صلیبی، مبارزه با بدی های آنها به وسیله نیکی های خود، نابود کردن تروریسم و پایان دادن به ملت ها به تمامه (به تعبیر پوچ گرایانه پل ولفوویتز معاون وزارت دفاع امریکا زمان حمله به عراق) به راحتی درک کرد بلکه آسان تر می توان سخنان ستیزه جویانه برای بسیج هیجانات عمومی ابراز کرد تا آنکه به تامل و ارزیابی و فهم آنچه در واقع با آن دست به گریبانیم یعنی درهم تنیدگی زندگی بی شمار «ما» و «آنها» دست یافت.

در مجموعه یی برجسته از سه مقاله که بین ژانویه و مارس ۱۹۹۹ در داون معتبرترین هفته نامه پاکستان منتشر شده است، اقبال احمد فقید در نوشته یی برای مخاطبان مسلمان، به تحلیل ریشه های حقوق دینی می پردازد و با شدت تمام، مثله کردن اسلام را توسط خودکامگان و حکومت های استبدادی متحجر که همه حواس شان به کنترل رفتارهای شخصی است و حامی «نوعی نظام اسلامی هستند که به قوانین جزایی فروکاسته شده و از جوهر انسانی، زیباشناختی، کاوش های فکری و پارسایی معنوی تهی شده است» مورد ملامت قرار می دهد و این مستلزم تاکید مطلق بر یک وجه از دین – با از جا کندن کامل آن از متن خود- و بی اعتنایی کامل به وجوه دیگر آن است. این پدیده، دین را تحریف و سنت را بی پایه می کند و فرآیند سیاسی را هر جا جریان یابد مخدوش می کند. به عنوان مثالی بجا از این کوچک انگاری، اقبال احمد برای اولین بار اقدام به ارائه معانی غنی، پیچیده و تکثرگرایانه از کلمه جهاد می کند و سپس نشان می دهد در جهان جاری محبوس در جنگ کورکورانه علیه آن دشمنان غیرممکن است که «جامعه، فرهنگ، تاریخ و سیاست اسلامی را آنچنان که مسلمانان در طول قرن ها در آن زیسته و تجربه کرده اند، شناخت». او در پایان می گوید اسلامگرایان جدید در پی «قدرت هستند تا تعالی روح». آنها به دنبال بسیج مردم برای اهداف سیاسی هستند تا سهیم شدن در آرزو هایشان و تسکین درد و رنج آنها. آنها به دنبال برنامه های سیاسی بسیار محدود و مقید به زمان هستند. آنچه وضع را وخیم تر می کند این است که انحرافات و تعصبات مشابهی در جهان گفتمانی «یهودی» و «مسیحی» رخ داده است.

این کنراد بود که ورای تصور بیشتر خوانندگانش در پایان قرن ۱۹ توانست درک کند که تمایز میان لندن متمدن و «قلب تاریکی» در حالتی شدید فوراً فرو می ریزد و همچنین این تلقی را داشت که اوج تمدن اروپایی می تواند بلادرنگ، بدون آمادگی یا طی مراحل انتقال به وحشیانه ترین اعمال سقوط کند. وی، در عامل ناپیدا (۱۹۰۷)، قرابت تروریسم با اندیشه های انتزاعی شبیه «علوم محض» (و با گسترش معنا برای «اسلام» یا «غرب») و نیز سقوط نهایی اخلاقی تروریست ها را توصیف کرده است.

بیش از آنچه ما دوست داریم باور کنیم پیوند های نزدیک تر میان تمدن های به ظاهر در حال جنگ برقرار است هم فروید و هم نیچه نشان داده اند که غالباً به چه آسانی رفت و آمد های فرهنگی بین مرزهای به شدت تحت کنترل و حتی پلیسی انجام می پذیرد. با این همه چنین عقاید سیالی که آکنده از ایهام و شک و تردید درباره مفاهیمی هستند که ما محکم به آن چسبیده ایم به ندرت برای ما رهنمون عملی و مناسبی برای وضعیتی که اکنون با آن مواجهیم، فراهم می آورد. بنابراین روی هم رفته صف آرایی مطمئنی (جنگ نیکی بر ضداهریمنی، آزادی بر ضدترس و…) از تضاد ادعایی بین اسلام و غرب در نظریه هانتینگتون استخراج می شود. از آن زمان به بعد کاهش قابل ملاحظه یی در این گفتمان مشاهده می شود، اما با توجه به استمرار گفتار و کردار نفرت انگیز، به علاوه گزارش های تشدید اعمال قانونی که علیه همه اعراب، مسلمانان و هندیان در این کشور نشانه رفته است، می توان قضاوت کرد که این پارادایم سر جای خود ثابت ایستاده است.

دلیل دیگر به نفع تداوم این پارادایم حضور روزافزون مسلمانان در سرتاسر اروپا و ایالات متحده است. امروز ساکنان فرانسه، ایتالیا، آلمان، اسپانیا، بریتانیا، امریکا و حتی سوئد را در نظر بگیرید تا دریابید که دیگر اسلام حاشیه غرب نیست، بلکه در مرکز غرب واقع شده است. اما چه چیزی در این حضور مسلمانان تهدید آمیز است؟ آنچه در بطن فرهنگ جمعی غرب نقش بسته، خاطرات فتوحات بزرگ اولیه اعراب و مسلمانان است که از قرن هفتم آغاز شد.

همان طور که هنری پیرنه مورخ بزرگ بلژیکی در کتاب مهم «محمد و شارلمانی » (۱۹۳۹) نوشته است، این فتوحات یک بار و برای همیشه اتحاد قدیمی و کهن مدیترانه و ترکیب روم و مسیحیت را از بین برد و موجب پیدایش تمدنی جدید شد که قدرت های شمالی (آلمان و فرانسه) آن را در اختیار گرفتند؛ قدرت هایی که رسالت شان را از سرگیری دفاع از «غرب» در مقابل دشمنان فرهنگی و تاریخی شان در نظر گرفتند. افسوس آنچه پیرنه در نظر نمی گیرد، این است که غرب در ایجاد این خط دفاعی جدید از علم، فلسفه، جامعه شناسی و انسان گرایی اسلام بهره می گیرد؛ اسلامی که مابین دنیای شارلمانی و دوران باستان کلاسیک قرار گرفته بود. پس اسلام از آغاز حضور داشته است چنان که دانته دشمن پیامبر اسلام نیز مجبور به پذیرش این حضور شده است.

بنابراین فی نفسه میراث ماندگاری از یکتاپرستی وجود دارد، همان طور که لویی ماسینیون به درستی آنها را ادیان ابراهیمی می نامد. این ادیان با یهودیت و مسیحیت شروع می شود و دین بعدی همواره تحت تاثیر دین قبلی آن است. به نظر مسلمانان، اسلام سلسله پیامبری را به سرانجام می رساند. هنوز هیچ تاریخ مناسب و ابهام زدایی از نزاع چندجانبه میان پیروان (هر سه دین) غیور ترین همه خدایان وجود ندارد- پیروانی که البته هیچ کدام به هیچ وجه مذهبی متحد و یکپارچه را تشکیل نمی دهند. حتی اگر این همگرایی خونین دوران جدید در مورد فلسطین نمونه سکولاری غنی فراهم آورد از آنچه مابین آنها چنین فاجعه بار بوده است.

بنابراین تعجبی ندارد که مسلمانان و مسیحیان بلادرنگ از جنگ های صلیبی و جهاد سخن می گویند، هر دو آنها حضور یهودیان را با بی تفاوتی غالباً بی حد و حصری حذف می کنند. اقبال احمد می گوید؛ چنین برنامه یی برای مردان و زنانی که در میان پایاب، بین آب های عمیق سنت و مدرنیته سرگردانند، بسیار دلگرم کننده است.

اما همه ما غربی ها و مسلمانان و دیگران در حال شنا کردن در این آب ها هستیم، چراکه این آب ها بخشی از اقیانوس تاریخند و تلاش برای شیاربندی و تقسیم آن با موانع کاری بیهوده است. زمان ، زمان پرتنشی است، اما بهتر است آنها را با ملاک های اجتماعات قدرتمند و ضعیف، سیاست های سکولار مبتنی بر عقل یا جهل و اصول جهانی عدالت و بی عدالتی بسنجیم، تا آنکه در جست وجوی انتزاعیات وسیع سرگردان شویم که این تنها رضایت لحظه یی و زودگذر می آورد و نه خودشناسی یا تحلیل درست. نظریه «برخورد تمدن ها» شعاری مانند «جنگ جهان ها» است که بیشتر به کار تقویت تبختر تدافعی می آید تا فهم انتقادی از به هم پیوستگی حیرت آور زمانه ما.

 


 

ا.آرینزی -کابل

د خوبولي واکمن پاى

 

وايي چي يو وخت په کابل کې داسې يو واکمن د واګ پر ګدى ناست و چې ټوله شپه او نيمه روځ به ويده و. دغه واکمن چې په خېټه او خوب مين و، د ځان په څېر مشاورين او وزيران درلودل چې د (ميم زور ما، ټول د ما) تر شعار لاندې په مزو چړچو بوخت وو او ځني خو لا په ټوله دنيا هم نه مړېدل.

         وايي چې په هغه وخت کې انګريزان په خپلو چوڼيو کې چې د پېښور په شا او خوا کې وې، ښه سمبال شوي وو او په دې تمه وو چې ژر به جلال اباد او کابل لاندي کړي او خپلي هغه سيمي به چې لمر هسي هم نه په کې ډوبېده، نوري هم پراخه کړي. اوس نو وګورى يوې خوا ته ويښ انګرېزان چې د يرغل له پاره يې شېبې شمارلې او بله خوا په کابل کې  داسې يو خوبولي واکمن چې ټوله شپه او نيمه روځ به ويده و او د خپلو غوړه مالانو په راپورونو به خوشاله و چې په ټول ملک کې کراره کراري ده او هيڅ مخالف باد نه الوزي!

         وايي چې يوه روځ خوبولي واکمن له خپلو يو درجنو مشاورينو څخه پوښتنه وکړه چې ختيځ لوري ته څه خبري دي او په تېره بيا يې د انګرېزانو تپوس وکړ چې چېرته دي او څه کوي؟ وايي يو درجن مشاورينو چې د واکمن په شهرناپرسان کې ښه پړسېدلي وو او په مزو بوخت وو، واکمن ته وويل چې خداى دې ستا سيورى زموږ او د دې ولس له سره نه کموي، داسې کراره کراري ده چې مرغۍ هم پر نه وهي او خلک ښه او روځ ستا د روغتيا، سلامتى او خوشالى له پاره دعاوي کوي او همدا نارې وهي چې عمر دي ډېر شه ټولواکه!

         وايي کله چې واکمن دا خوږې خبرې واورېدې، نو امر يې وکړ چې پسونه څملوى او کبابونه جوړ کړى!

          د راوي له قوله واکمن اونۍ وروسته بيا د ختيځ لوري پوښتنه وکړه، يو درجن مشاورينو او د پوځونو برېتورو ورته وويل چې د ظل الله په مُلک کې کراري ده؛ خو انګرېزان لږ په مخ را خوځېدلي او په چل ول يې تخته بېګ، کمکي خيبر، تورخم او ډکه نيولي دي؛ خو زموږ باتوره وروڼه په مېړانه جنګېږي او ژر به انګرېزان بېرته له پېښوره هاخوا په شا وتمبوي!

         وايي چې واکمن مسک شو او فکر يې وکړ چې له ډکې څخه کابل ته ډېره لاره ده؛ ځکه يې يو درجن مشاورينو ته امر وکړ چې کبابونه او شرابونه برابر کړي او مېله جوړه کړي چې د ډېر درانه کار ستړيا ليري کړي او زړونه ښاد وساتي!

         راوي وايي چې اونۍ وروسته واکمن ته خبر ورغى چې انګرېزان جلال اباد ته ننوتلي، چوڼۍ ورته سلامي شوي، په مُلک کې ګراني ډېره شوې او خلک خپه ښکاري. وايي چې واکمن بيا يو درجن مشاورين را وغوښتل او له دوى څخه يې د رښتيا- درواغو پوښتنه وکړه. يو درجن مشاورين به په داسې شېبو کې سمو ځوابونو ته پوره چمتو وو، د واکمن د خوشالولو له پاره په ملا کړوپ شول او وې ويل چې لويه مشره خلکو وويل او تا ومنل!! سل جلال اباده دې ستا تر يوه وېښته ځار شي، خداى دې ټول جلال اباد په اوبو ويسي، ته خو يوازي جلال اباد نه لرې، مزار او هرات او کندهار او خوست او غزني دي خداى لري!

         وايي چې خوبولى واکمن لږ خوشاله شو، مخ ته يې بيا وينه ورغله، يو درجن مشاورينو ته يې لاسونه وپړقول او امر يې وکړ چې هلى شراب او کباب او شباب! دنيا دوه روځې ده، هغه شېبې چې تېرېږي بير ته نه راګرځي!

         وايي چې يو درجن مشاورينو له خپلو غټو_غټو خېټو سره منډې کړې چې د واکمن دا حُکم، درباريانو ته ورسوي او ځانونه د شپې خمار ته چمتو کاندي!

         راوي وايي چې اونۍ وروسته واکمن بيا له خپلو يو درجن مشاورينو څخه د ختيځ لوري پوښتنه وکړه. مشاورينو لوى واکمن ته خبر ورکړ چې دا شين سترګي انګريزان د بلاوو په شان دي او په څه چل ول له جګدلک او چکړيو څخه را تېر شوي او د څرخي پله او خورد کابل په سيمو کي دېره دي؛ خو دوى واکمن ته ډاډ ورکړ چې دوى خپله ډګر ته وځي او انګريزان به داسې په شا وتمبوي چې بيا به په اټک او پنجاب کې هم تم نه شي او لاره به پې ورکه کړي!ۤ

         وايي کله چې خوبولي واکمن دا خبرې واورېدې، پوښتنه يې وکړه، چې څرخي پل او خورد کابل چېرته دي؟ يو درجن مشاورينو ځواب ورکړ چې ډېر ليرې دي صيبه! دومره ليرې چې د هيڅ تکړه ښکاري غشى نه شي ورسېدلاى او له دې ځايه په سترګو هم نه ښکاري!

         وايي چې واکمن بيا خوشاله شو، مخ ته يې وينه ورغله، لاسونه يې وپړقول او يو درجن مشاورينو ته يې وويل چې منډه کړى، شراب, کباب, شباب او رباب برابر کړى! جينکۍ راوغواړى چې وناڅي او د زړونو زنګ واخلي!!

         راوي وايي چې يو درجن مشاورينو وځغستل چې د واکمن احکام په ځاى کړي او د شرابو، کبابو، شباب او رباب غم وخوري او ځانونه د يوې ښايسته شپې تېرولو ته تيار کاندي!

         په هر صورت وايي چي بل سبا خوبولي واکمن له اته څلوېښت ساعته خمار، خوند او خوب څخه وروسته نوى راويښ شوى وو، که ګوري چې د ښار له ځينو برخو څخه لمبې او لوګي پورته کېږي او د ډزو غږونه راځي!

         راوي وايي چې خوبولي واکمن لومړى فکر وکړ چې ويده دى او خوب ويني؛ خو ژر پوه شو چې خلک د ارګ په منځ کې هم لور په لور ځغلي او تروره ښکاري.

         وايي چې واکمن کړکۍ ته ورغى چې د باندي وګوري، ناڅاپه د ده په سترګو توره شپه شوه او هغه انګريزان يې وليدل چې د ده د ماڼۍ په لور را روان وو!

         راوي وايي چې واکمن چيغې کړې او وې ويل چې هلى يو درجن مشاورين راوغواړئ؛ خو د حرم يوه ساتونکي ورته وويل چې يو درجن مشاورينو ستاسو په امر، د خزانې سره او سپين پورته کړي او د شپې تښتېدلي دي!!!

         وايي چې د واکمن سترګې تورې شوې، د تېښتې لاره يې بنده وليده او بېسده پريوت.

 

×××××

 

         دا تاريخي ډوله کيسه مې ځکه وليکله چې اوسنى واکمن پند ترې واخلي، د خپلو مشاورينو په خوږو خبرو خطا نه شي. شراب او کباب نشته؛ خو چې د مصلحتونو د ناکامه تګلارې په لومه او د څلور درجنه مشاورينو له لاسه د همغه خوبولي واکمن په سرنوشت اخته نه شي!؟؟.

کېداى شي چې دا تاريخي کيسه به سمه نه وي؛ خو رښتيا غوندي جوړه شوې ده!

 


طا لب هوشیار

سلیمان کبیر نوری

در شهر شب بود. روز ها شبانه وار به شب بودن می پیوست. وشهروندان بی زمزمه ،سکوت رامیسرودند.

شهر کاملا رنگ و رخ عوض کرده بود. گو اینکه ابر های در هم غنوده ی سیاه ، آنرا در محاصره کشیده باشد. عابرین  جاده ها، شهررا  باریش های انبوه، لنگی  و کلا ه های رنگارنگ بر سر طی طریق میکردند.  گویی پیشین روز پنجشنبه  باشد و  طالبان  مدارس، برای رخصتی اخیر هفته میخواهند به عجله خود را به خانه هایشان برسانند، از کنار هم  رد میشدند.  با چهره های ملول و غمگین، آمیخته بادرد جانکاه.

در دو طرف جاده ها دست فروشانی با کسب و پیشه تازه مصروف  شده بودند. چادر های کلان را بر روی پیاده رو ها هموار نموده ونان قاق را چو مال کم پیدا برخ مشتریان می کشیدند. این جنس حسرت زا، مردمان را غمگینانه بسوی خود میکشید.

بعد از هر درنگی گروپ های مسلح ” امر به معروف و نهی  ازمنکر” که نزد جوانان بنام “عبدالمعروف بی نیکر” مشهور بود، درجاده های شهر با ترانه های پیروزی اولاد احمد شاه درانی ، که از بلند گو های  موتر های داتسون پخش میشد ، بدون میلودی آلات موسیقی ، به گشت زنی میپرداختند. این داتسون ها آنقدر ترسناک و هیبتناک  بودند، که موی را در بدن راست  میساخت، مثل آن بود که تانک زرهی غول پیکری، غرش کنان  جاده را میپیماید، میل آن میچرخد و آماده ی شلیک بروی عابرین جاده  میشود.

سایه ی غول وحشت و دهشت حاکمیت طالبان دامن سیه ای خود را بر شهر کابل گسترده بود.  کابل زیبا، قبای سیاه ماتم بر تن داشت.  خوشی از شهر ریشه برکنده و کوچ کرده بود. بیش از نیمی از شهر وندان زن آن ، با احکام طالبانی در خانه ها زندانی شده بودند. بموجب ممنوعیت از شنیدن موسیقی، نوار های کست  و ویدیو کست ها، مجازات شده و بر شاخه های  در ختان  شهر  رقص رقصان جلوه نمایی میکردند.  نظاره ی آن واهمه و ترس از حاکمیت سیاه را  بیدار نگهمیداشت.

 

در همین روزگار  نا خوشایند، پدر سمیر حاجی قاسم، سرگرم  راه اندازی محفل عروسی یگانه پسرش  بود.

حاجی قاسم تاجر برنج،  مرد متمولی بود،  آدم چاق و فربه با جلد گندمی تیره. شکمش از فاصله ی دور  انسان را به یاد جوال ” بابه رمضان جوالی” میانداخت. بابه رمضان که با اندام لاغرش که گویی از فولاد  آبدیده ریخته شده بود،  جوال پنجاه کیلویی آرد را در کوچه های پر خم و پیچ “ده افغانان” ، تا بلندی های کوه،خانه به خانه انتقال میداد و صرف دو  سه روپیه دستمزد میگرفت. و شکم حاجی قاسم برنج فروش  درست به همان جوالها مانند بود .

آنروز عروسی سمیر بود و حاجی قاسم در کنج حویلی به دیوار تکیه زده بود و خلیفه هاشم آشپز که با دستمالی بر شانه مصروف پخت وپز بود، صحبت میکرد.

در روی حویلی ده تا پانزده مرد و تعدادی هم از جوانان فامیل، مصروف وظایف سپرده شده ی بودند که، باییست انجام داده میشد.

خلیفه هاشم آشپز همزمان با پختن غذا، یک چایجوش سیاه و دودزده ی المونیمی را در آتش دیگدان گذاشته و چای سبز کوره یی آماده میکرد  و به کسانیکه نزدیک دیگدان نزدش می ایستادند، چنین تعارف میکرد:

- ” بگیر!! که ایطور چای کوره یی ده عمرت نخوردی”.

در حالیکه از زیر چشمها نظاره میکرد، متوقع بود تا از جانب مقابل تحسین شود و چیزی بشنود شبیه:

- ” ها ها بسیار مزه دار است” . وچای واقعا تعریف کردنی بود.

زمانیکه به چهره ها از دور نگاه میکردی، تشخیص افراد به نسبت داشتن ریش های انبوه، مشکل مینمود. همه به آن میماندند که گویی چایجوش  کوره یی سیاه و دود زده ی خلیفه هاشم آشپز را  به گردن  آویزان کرده  باشند. در میان همه جوانان سمیر با پیراهن و تنبان سفید و کرتی سیاه که یخن پیراهنش ظریفانه خامک دوزی قندهاری شده بود، با اندام موزون، شانه های پهن، کمی گوشت آلود، برخلاف پدر با جلد روشن، ابروان تند و چشمان میشی، ریش انبوه گرد، توجه همه را به خود معطوف میساخت.

حاکمیت سیاه طالبان چنان ترسناک  و هیبت ناک، ترس و وحشت را به کوچه کوچه ای  شهر  بگسترده بود  که هیچکسی دیگر لبان متبسم را نمیدید. احیانا” اگر لبی نیمه تبسمی اهدا میکرد  آنهم در زیر ریش و سبیل پنهان  میماند.

ازدواج و برگزاری جشن عروسی که بزرگترین آرزوی  پسر  و دختر جوان را تشکیل میدهد، آنروز برای سمیر جز کابوس وحشتناکی بیش نبود. سمیر هم آرزو داشت که از جشن عروسی خود هر چه با شکوه تر تجلیل بعمل آورد. او میدانست که به آن آرزو نمیرسد پایکوبی و رقص زاغهای زمستان مرگ بود.  همه ، این گونه محافل خوشی را بسان محافل ختم  بر گزار میکردند.

اما سمیر و حامد پسر عمه اش  ، که روزگاری  محافل خوشی فامیل های شان را با موسیقی و آواز  خاطره آفرین میساختند،  دران شرایط اختناق طالبان، برای برگزاری جشن عروسی خود چه کاری را میتوانستند انجام دهند؟  آندو از یکهفته پیش تصمیم خود را گرفته بودند. سمیر در تفاهم با پدر، یکی از اتاق های  بزرگ تهکوی را برای این محفل خوشی و موسیقی آماده ساخته بود. و پدرش به تعداد هشت کوزه ی گلی خریداری کرده بود. او میگفت: این کوزه ها از ورود ساز و آواز به فضای بیرون از اتاق،  جلوگیری میکند .

شب شد و مراسم عروسی که  با اشتراک فامیل های نزدیک برگزار گردیده بود بخوبی پیش میرفت.  سمیر از همه خواست که به تهکوی بروند و بعد ازنیم ساعت همه  در تهکوی بودند . حامد یکی از آهنگ های شاد و مست را در رادیو تایپ گذاشت و خودش به رقص شروع کرد.بسیار جالب بود که همه با دلهره و ترس برایش کف میزدند. گویی ارواح خبیثه از کدام کنج نامریی چشم غره میکرد . ماری  مادر حامد با مادرش که مادر کلان مشترک حامد و سمیر هم بود، از دیدن آن حالت آشفته وار بنظر میرسیدند . آندو پر دلهره میلرزیدند  وآنروزی را بخاطر میآوردند که در دوکان بزازی برای تشخیص رنگ تکه ی مورد علاقه ی شان، چادری را بالا زده بودند تا به تکه ببینند، که دفعتا صفیر شلاق ، درد ناهنگام راتا روح استخوان مادر ودختر آشنا ساخت.

حامد به دیگران جرات داد تا در رقص و پایکوبی سهم بگیرند و آهسته آهسته جوانان یکی  پی دیگری به میدان میآمدند و” مجرایی” میدادند. محفل گرم و گرمتر میشد. همه سرگرم در خوشی بودند که ناگاه صدایی از دهن دروازه شنیده شد :

هله که طالبا آمد.

گویی الماسکی برجست و این همه سازوآواز را یکسره بلعید.  همه در جا هایشان  خشک و میخکوب شدند ؛ چهره ها همانند  مجسمه های سپید  موزیم ها، غریو سکوت سرد را مسافر شد و نفس ها درصندوق  سینه  یخ بست.

حامد چون آذرخشی برجست و موسیقی را خاموش ساخته و با چادری ای از قبل آماده شده، آنر پوشانید. و به حاضرین  گفت:

نترسید!!! ما هیچ کاری نکرده ایم. عروسی است و خوشی میکنیم .

با آواز آهسته اضافه کرد:

-  متوجه باشید که ما موسیقی هم  نشنیده ایم.

پدر سمیر که در روی تراس حویلی قدم میزد، آواز توقف موتر ها را شنیده و به ذبیح برادر زاده اش  گوشزد کرد تا آواز موسیقی را خاموش نمایند.

با خاموش ساختن موسیقی زنگ  دروازه ی کوچه نواخته شد. صدای زنگ بسان شیون امبولانس در گوشها خانه کرد. و حاجی قاسم بطرف در حویلی رفت.

حدس او درست بود.در برابر چشمانش افراد مسلح طالبان چون شحنه های هیبتناک و غضب آلودی قرون وسطایی سبز شده بودند. او فکر کرد که جهش یک شعاع نیرومند لایزری از تمام تار و پود وجودش بصورت برق آسا عبور کرده او را دگرگون ساخته است. بیاد آورد که استاد حسن، همسایه ی شان همیشه برایش میگفت که:

– ” اینها  خطرناکتر از بم اتمی هستند“.

ضربان قلبش دو چندان شده و مثل صدای حرکت تند ریل (ترک – تراک، ترک – تراک )در گوشش طنین انداز شد.  آب در دهنش خشک شد. همچو خشکی ای بسان گلوی صراحی گلی، تهی از آب، در گرمای تابستان گرم و سوزان.

طالبی پرسید: – اینجا چه خبره؟

حاجی قاسم طی ۵۰ سال عمر خود در گیر چنین کابوس وحشتناکی نشده بود.او در حالیکه میخواست تا بر خود مسلط باشد و خود را خونسرد  نشان دهد، جواب داد :

مولوی صایب الحمدالله خیر و خیریت است.

یکی از طالبان :  واه واه. طوی است و خیر و خیریت؟ و هر چیز تیک تاک است.

حاجی قاسم  با لکنت زبان میگفت:

عروسی بود، هان عروسی بود. عروسی بچیم سمیر جان که الحمدالله خلاص شد. و حالا خلاص شد. الحمدالله به خیر و خیریت خلاص شد.

یکی از طالبان:- ساز بود؟

حاجی قاسم  تملق وار در حالیکه دست خود را بالای شکم بلندش گرفته بود پاسخ داد: ” نی نی مولوی صایب، همه چیز به فضل خداوند تیک تاک است”.

در لحظه ی که طالبان حاجی قاسم را مورد استنطاق  و بازپرسی قرار داده بودند، کمیتی از جوانان و اطفال دم دروازه ی دهلیز ، روی تیراس ایستاده و به مکالمه ی آنها گوش فرا میدادند. همه کلاه های خود را بر سر نموده بودند.

طالبان اطمینان حاصل نمودند که درین عروسی موسیقی ای نبوده است.

یکی از طالبان  کنجکاو به طرف گروپ جوانان و اطفالی که دم دروازه دهلیز جمع شده بودند، رفته و به چهره ها یشان نگاه کرد. همه فکر میکردند که این طالب، ریش ها و کلا ها را کنترول میکند، تا ریش کوتاهی را بیابد و مجازات نماید. اما خوشبختانه ریش های همه مطابق احکام طالبانی، دراز و اصلاح ناشده بود. این طالب زیرک و چشم تیز چشمش در انتهای دهلیز به جوان بیخبر« مشتاق» افتاد که کمره ی فلمبرداری در دست دارد. طالب به مشتاق دستور داد که -:  او بچه زود شو اینجه بیا.کت کامریت بیا “.

طالب قاه قاه خندیده رو بطرف همراهان دیگر خود کرده و خنده کنان با آواز بلند صدا کرد :

پیدا کدم به خدا ما خودم  پیدا کدم.

مشتاق که جوانی با قد میانه،لاغر اندام، بذله گو و شوخ بود.با شنیدن صدای طالب رنگش سپید شد و لرزه بر اندامش افتاد، گلویش خشکی کرد دهنش بی آب شده بودو اصلا”  آبی  برای قورت کردن در دهنش نبود. در دل خود گفت :

– ” ولا کار بیخی خراب شد. همه از دست خودم شد، مه اشتباه کردم و همه کا را خراب کردم”.

همه جوانان که سخت هراسیده بودند و قلبهایشا در درون سینه  سخت  میطپید، با نگاهایی مظلومانه و استفهام آمیزبطرف مشتاق طوری  میدیدند که   چرا حما قت کرده و از تهکوی بیمورد به دهلیز منزل اول آمده است.

مشتاق در حالیکه ضعف،ناتوانی و لرزش را در پاهای خود احساس میکرد؛ آهسته آهسته بطرف طالب گام برمیداشت و دیگران، راه را برایش باز میکردند. تا اینکه با گردن پت در برابر طالب ایستاد.

طالب که هنوز هم خنده میکرد  ریش مشتاق را دردست گرفت و یک تکان محکم داده گفت:

- ” ایی جوان  ملحد ره ببی که فلم میگیره. ازقانون و شریعت اسلام بی خبر اس. هنوزام کارای کفرا ره میکنه”.

مشتاق  احساس کرد که گویی در یک چشم بهم زدن،  زنخش در آب جوش  غوطه ور شد.اما درد سوزش آن به زودی برطرف شد.زیرا او فکر میکرد که مجازات و شکنجه های بسیار سنگینی در انتظارش است.

طالب کمره را از دست مشتاق گرفته سیلی محکمی برویش حواله کرده گفت:

- ” برو پیش شو که حوزه بریم”.

سمیر و حامد  مادر کلان پیر شان  را که با شنیدن آواز  طالبان  ضعف کرده بود،  به دست و پاهایش آب سرد زده و میمالیدند.

به سمیر اطلاع دادند که: ” طالبان مشتاق را با کمره اش حوزه میبرند”.

سمیر و حامد از تهکوی بیرون شده و دوان دوان به نزدیک دروازه ی حویلی خود را رسانیدند. آنجا دیدند که حاجی قاسم به طالبان عذر و زاری میکند تا مشتاق را از چنگ آنان برهاند.

سمیر مشاهده کرد که طالبان نمیخواهند به حرف های پدرش گوش دهند، خود مداخله کرده به طالبان گفت: – عروسی از مه است و ای بیچاره هیچ گناهی ندارد. هر گپی که دارید بامه بزنین !

طالبی که سلاح خود را بالای شانه ی خود قرا داده بود صدا زد: ای هم مجرم است. خوب جوانی هم دارد.این را هم باخود میبریم.

همه ی میهمانان در روی حویلی بیرون شده بودند. مادر ، خاله و خواهران سمیر گریه و زاری سر داده بودند. حاجی قاسم در حالیکه به دیگران توصیه میکرد که خانم و دخترانش را به خانه ببرند، خودش نیز خواست که با سمیر ، حامد و مشتاق  یکجا به حوزه برود. اما چه کسی میتوانست آن گریه و شیون مادر و دخترانش را آرام کند. مادر سمیر تا دم دروازه آمده بود  وفغان و ناله  کنان میگفت :

سمیر مه ره کجا میبرید؟، توته دل مه ره کجا میبرید؟. شاه ما ره کجا میبرید؟.

خواهران سمیر های های گریه سر داده  و میگفتند: -” او خدا! سر ما چه حال و روزه آوردی …اوخدا بیادرکم”.

حاجی قاسم زمانیکه دید حامد هم با سمیر و مشتاق یکجا است، برگشت و کوشش کرد تا خانمش را آرام ساخته دوباره به خانه برگرداند. طالبان که در دو موتر داتسون آمده بودند، سمیر و حامد رادر یک موتر و مشتناق را به موتر دیگر نشانده  به حرکت افتیدند. هر سه” مجرم” نمیدانستند که طالبان چه بلایی را بالای آنان خواهد آورد. با حرکت موتر ها اکثر زنان ، دختران و اطفال به گریه  افتادند.

فضای حویلی و  خانه حاجی قاسم در شب عروسی پسرش به ماتمسرا مبدل شده بود.  گریه  وناله ای زنان ، سکوت شب را تا دور ها پاره میکرد، سیاهی آغوش باز کرده بود وحریصانه دنبال روشنایی میدوید.

در درازنای راه ( از خانه ی حاجی قاسم تا حوزه امنیتی طالبان) مشتاق در موتر دومی به سوی حوزه در حرکت بود. مشتاق که خود را مجرم اصلی میپنداشت، چنان تصور میکرد که قفس سینه اش مانند پوقانه ی در حالت پف شدن است. او بمشکل نفس میکشید و منتظرفاجعه ی بود  که به زودی به سراغش میرسید و احساس میکرد که موتر اورا به سوی سرنوشت سیاه  میکشاند. دلش میخواست دران گرمای تابستا ن امواج باد سردی که به روی برف زمستانی میوزد، سر و رویش را در آغوش بکشد.

سمیر و حامد در موتر اول نشسته بودند و هردو با سرخوردگی به محتویا ت کست فلمبرداری محفل که اکنون در دست طالبان قرار گرفته بود، می اندیشیدند، که آیا این کست چه پیامد هایی ناگواری را برای ایشان در قبال خواهد داشت. حامد از کنج چشم ها با نگاهای دزدانه به سمیر میدید و تاسف کرده در دلش میگفت : – که او بیچاره درین  شب عروسی به چه مصیبتی گرفتار شده است.

اتفاقا” طالبی که کمره را از نزد مشتاق گرفته بود، باسمیر و حامد یکجا در یک موتر و در سیت عقبی   نشسته بود. بعد از لحظه ی کوتاهی سمیر با آهستگی و آرام رو بطرف طالب کرده برایش گفت :

- ببینید صایب!! شما هم جوان استید و مثل مه و دیگر جوانا  یک عالم آرزو دارید، ولی یگانه آرزوی من در زندگی همین عروسی ام بود و داشتن خاطرات ان که همی  کست عروسی ام است و بس. خودته که مه میبینم خوب جوان مردانه معلوم میشی. اگر  جوانی  همرایم کنی که همین کست را برایم بدهی ، هم توخوش میشوی و هم خداوند  و مره هم خوش میسازی. چطور بیادر؟”.

طالب حرف های سمیر را که آمیخته با عذر و نیاز بود شنیده، اما در پاسخ هیچ چیزی نگفت.

درین اثنا دریور موتر روی خود را به عقب گشتانده برای طالبی که مشتاق رابا کمره اش” شکار” کرده  بود با خنده گفت :

-  یاره ملا صاحب گلمیر بیشک که بسیار هوشیاربودی.

طالب  که معلوم شد نامش ملا گلمیر است در جواب گفت :

- ” درهوشیاری مه هنوز هم شک داشتی؟ “.

دریور در پاسخ گفت:

-  نه نه  ملا صاحب، مه خو از سابق تو ره میشناختم که یک شخص بسیار زیرک هستی .

هردو طالب قاه قاه خندیدند.

سمیر باخود فکر میکرد که باید ازین موقع خوب باید استفاده کند و بازهم به ملا گلمیر آهسته گفت:

- ببینید آدم سر جوان صدا میکند، امروز یکجوانی خو همرایم کنید!.

بازهم طالب حرفی نزد و در حالیکه سلاح خود را دربین پاها قرار داده و انگشتان هردو دست را به میل آن گره کرده بود، هیچ حرفی به زبان نیاورد.

بعد از حدود بیست دقیقه موتر ها در برابر حوزه ی امنیتی توقف کردند. دروازه های موتر باز شد و صدایی شنیده شد که گفت:-”  پایان شوید”.

همه از موتر ها پایین شدند. ملا گلمیر که در یک دست سلاح و در دست دیگر  کمره را حمل میکرد ، از دیگران خواست تا او را تعقیب کنند و خودش چون قهرمان با گامهای استوار به سوی در دخولی حوزه  دو سه گام جلوتر،  به راه افتید. آنها به دهلیز داخل شدند. ملا گلمیر دروازه ی یکی از اتاق ها را گشود و امر کرد که: چپلی های تانرا بکشید؛ باز  داخل شوید. وبه طالبان دیگر امر کرد که به اتاق های شان بروند.

سه نفر ” مجرم”  با ملا گلمیر داخل اتاق شدند، . در اتاق هیچکسی نبود. درین دفتر یا اتاق، قالین بزرگی فرش شده بود و در قسمت بالا یی آن یک دوشک با  یک بالشتی به رنگ سرخ گذاشته شده بود. هرچند همه پنجره ها باز بود، اما فضای اتاق آگنده از بوی متعفن عرق  پاها بود. این بوی که دماغ ها را میسوختاند، حالت هرسه  “مجرم” را دگرگون ساخت.

ملا گلمیر دروازه را باز کرد ه صدا زد:

- مولوی صایب !! کجاستی؟

آوازی که نه به یک زن شباهت داشت و نه به یک مرد؛جواب داد:

-  اینه همین حالا می آیم. وضوء تازه کردم؛ وضوی نماز خفتن را گرفتم.

بعد از لحظه ی کوتاهی مولوی با ریش  رنگ  حنایی، تنک ولی دراز در حالی داخل اتاق شد که آستین ها را به هنگام وضوء بلند کرده بود، بطرف پایین میزد.دامن ماکسی مانند ش به وضاحت نمایانگر این بود که روی خود را با آن خشک کرده است. هنگامی که داخل اتاق شد، ” مجرمین” برایش سلام کامل ادا کردند( اسلام علیکم و رحمته الله و برکاته)، موصوف با یک نظر کوتا و گذرا، با جنبانیدن سر، وعلییکم گفته به جایگاه خود( بالای دوشک) نشست. در حالیکه لنگی خود را تنظیم میکرد ، با انگشتان دست به صاف کردن ریش مصروف شد. ازملا گلمیر پرسید :

ملا گلمیر ! این بچه ها چه کرده اند؟.

ملا گلمیر : – این ها طوی داشتند. طوی شان مطابق شرعیت محمدی و احکام امارت اسلامی طالبان بود. موسیقی نبود.اما فلمپری بود. ما آنها را دستگیر کرده آوردیم.

مولوی : – ” شاهدان کی اند؟.

ملا گلمیر: – ” من خودم شاهدم”.

مولوی: “هرسه اش فلمپری میکرد؟”.

ملا گلمیر در حا لیکه دست خودرا بطرف مشتاق درازکرده پاسخ داد:- نه، این جوان بود که فلمپری میکرد و این دوی دیگر،  معامله والا است”.

مولوی از جایش بلند شده دوسه بار گفت:

- ” یارب توبه..توبه . این بچه ها از شریعت اسلام باالکل خبر ندارند.

مولوی: – ملا گلمیر تو اول در مقابل من کمره را بشکنان.   سر این فلمپر را بگو که صباح خشک تراش کنند.چون گناه عظیم کرده برایش ۱۲۰ ضرب دره مجاز است  و این دو نفر را هم که جرم شان گناه صغیره میباشد، هرکدام را ۶۰  دره بزنند. این فیصله ی شرعی و اسلامی است.. من میروم که نماز خفتن قضاء میشه.

گلمیر دروازه ی اتاق را باز کرده ،  روی دهلیز در  محضر مولوی، سمیر، حامد و مشتاق، کمره را بلند کرده محکم بر روی زمین کوبید.کمره چندین پارچه شد و کست هم از کمره بیرون پرید.

وقتی سمیر بطرف کست نگاه کرد، گویی چشمهایش از حدقه بیرون شد. گلمیر کست را با دست برداشت و به مولوی نشان داده دوباره به زمین کوبیده با پاهایش آنرا لگدمال  و  ریزریزکرد.

مولوی از دهلیز بیرون شد تا به مسجد برود.

ملا گلمیر، حامد و مشتاق را در یکی از اتاق ها رهنمایی کرده و برایشان گفت:

- شما هردو همینجا منتظر باشید. یک طالب را صدا زده و آنرا موظف ساخت تا از ایشان مواظبت نماید و خودش با سمیر در اتاق مولوی برگشتند.

ملا گلمیر برای سمیر گفت:  جوان! در موتر بسیار جوان جوان میگفتی. حالا ببینم جوانی ات را.

سمیرکه بسیار نا امید شده  و ترس در دلش خانه کرده بود، باشنیدن حرف های ملا گلمیر ، سرش را پایین کرده گویا از حرف هایش پشیمان  بوده است. هیچ نگفت.

ملا گلمیر بازهم تکرار کرد: – او جوان ! گپ بزن. اگر کست را برایت بدهم چند روپیه جوانی میکنی؟

سمیر تکان خورده متوجه شد که تقاضای کست ازوی، جدا” اشتباه بوده که حالا کفاره ی آنرا خواهد پرداخت.

ملا گلمیر باز هم حرف اخیرش را تکرار کرد: “- گفتم چند جوانی میکنی؟

سمیر: –  ملا صاحب کست هم از بین رفت، دیگر هیچ چیز نمیخواهم .

ملا گلمیر: -  اگر کست جور میبود چند ارزش داشت؟

سمیر :- برای من بسیار ارزش داشت ملا صاحب.

ملا گلمیر:- اگر کست را برایت بدهم دولک کلدار میدهی؟

سمیر فکر کرد که با پافشاری ملا گلمیر چه نقشه ی دیگری در راه است؟ اما این هم بخاطرش آمد که دران روز ها  طالبان هم به گرفتن پول شروع کرده بوداند. حتا از تابوت جسد یک فامیل مهاجر که از پاکستان  از طریق مرز تورخم به افغانستان انتقال میشد،  پول انتقال تابوت را گرفته بودند.

سمیر به ملا گلمیر بازهم گفت:- حالا کستی وجود ندارد ملا صاحب.

ملا گلمیر کستی را  از جیب داخلی واسکت خود بیرون کرده گفت: – آن کستی را که با پای شکستاندم یک کست فلم هندی بود. این هم کست فلمپوری طوی  تو است.

سمیر با شک و تردید به طرف کست دید و آنرا بدست گرفته متوجه شد که در آن نوشته شده است :        ” کست دوم عروسی سمیر جان و مهناز جان”.

سمیر دید که طالب راست میگفته است. از خوشی کست رادر سینه ی خود فشرد و دست در جیب کرد و همه پولها ی جیبش را به ملا گلمیر داده گفت:- ” ملا صاحب یک دنیا تشکر. این پول را بگیرید؛ تقریبا” چهار لک کلدار است.

سپس محتاطانه و با عجز اضافه کرد:

- حالا میتوانیم برویم؟.

ملا گلمیر که میخندید پول ها را  با عجله در جیب خود جا بجا کرده، دروازه را باز کرد. برای پهره دار گفت:

- آن دونفر را آزاد کن که بروند.

ملا گلمیر چیزی در گوش سمیر گفته و با او خدا حافظی کرد.

سمیر، حامد و مشتاق از دروازه ی حوزه امنیتی بیرون شدند. آنها هرکدام آه عمیقی کشیده و احساس کردند که  بال های نیرومندی پیدا کرده اند  برای پرواز ازفاجعه.

سمیر بیادش آمد که ملا گلمیر وقتی با او خدا حافظی میکرد، در گوشش گفته بود :

- ” مرا از آن طالبان احمق فکر نکو! من طالب هوشیارم، هوشیار”.

پایان

 


صلاح الدین سعیدی                                                                                                    

    

               په افغانستان کې د ناتو وروستی پوځی عملیات له یوی بلی لیدلوری نه!

 

دولت داری  او ملت سازی هغه مطالب دی چه ډیرو حساسو برخوردونو او جزﺋیاتو ته پام  او د ملاحظاتو ساتلو ته اړتیا  لری. ملت سازی اود هغه لپاره کار یوه پروسه ده چه په ډیر دقت باید تر سره شی. په انسانی ټولنو کې په دی برخه کې عدم دقت او پام نه کوونه د ډیرو  خونړیو کړکیچونه موجب ګرځیدلی دی.

داچه یو دوکتورانت.... ؟!  راپاڅی او د ژبی د خدمت تر عنوان لاندی  په واقعیت کې  د ایرانی پوځی اصطلاحاتو مروجول چه په خپله ایران کې د ۹۰ کالو نه زیاته سابقه نه لری په افغانستان کې د کارولو  اورواجولو هڅی کوی او په واقعیت کې  ایران پرستی د تعصب سره ډکه د ژبی د خدمت لاندی پټوی دا بله خبره  ده.

داچه د تلویزیون د ایجاد او  افتتاح  لپاره ( شبکه مشترک تلویزیونی فارسي زبانان )  لکه هغسی چه د ایران د اسلامی جمهوریت دسفیر  له خولی خبرورکول کیږی( چه د افغانستان د وزرات فرهنګ د عدم جواب په علت د ددی تلویزیون په افتتاح کې تأخیر راغلی)  هم د تعجب او تعمق خبر راته ښکاری. که څوک تلویزیون جوړوی چه معیین کلتور ته خدمت وکړی نو ولی نه؟ بیا نو د افغانستان د فرهنګ د  وزارت  سترکو او اجازی ته کتل څه معنالری؟  داهغه مسایل دی  چه د یوی پراخي فرهنګی حملی، پلان او برنامی  موجودیت بیانوی.

خوزه  دلته به خپلو نیمګړتیاو ستاسی پام جلبول غواړم. بخښنه غواړم که د ادب لپاره می د خپلو کلیمه په  کار ویوړله.

زه په دی باور یم چه  بد زعامت او بدی رهبری کارونه نور هم ویجاړولای شی. مونږ پدی باور یو  چه اکثرو موارد کې ژبنیز او قومی خبرو ته بی ځایه لمن وهل کیږی او ورونه سره په بی ځایه فرعی مسایلو جنګول کیږی. 

هماغسی چه مو وویلی په دی سلسله کې د ژبی او قومی مسایل   ډیر حساسیتونه او باریکی ګانی لری. دا مسأله د افغانستان په اوسنی حالاتو  کې د زیات دقت او ښه زعامت حساس برخورد او  پام لرنی ته سخته اړتیا لری.

مونږ په دی پوهیږو چه ډیر ځلی بهرنیان د کار او خلکو سره د برخورد او کارو  بار کې  نور معیارونو لری او د قومی او ژبنیز مسایل ورته دومره عمده او بسټیزی نه ښکاری.  اما هماغسی چه  دا مسایل زمونږ په هیواد او مشابه هیوادو او ټولنو کې  حساس شوی او دښمنان د (تفرقه بانداز و حکومت کن) د سیاست په پلی کوولو- کار کوی. په دی ډول  زمونږ د وطن د خلکو ژبه چه د افهام او تفهیم وسیله ده  د ډیری عمده وسیلی په توګه  د افغان ملت په منځ کې د جنجال لپاره استعمالوی.

مونږ ته په کار ده چه په دی حساسو مسایلو زیاد دقت وکړو او د دښمن تــــبـــر ته لاستی ورنکړو. اجازه ورنکړو په داسی مسایل په غلط زعامت زمونږ د عقیدی او ایمان په خلاف ( انما  المومنین اخوه....)  د وروری او ورورګلوی په ځای د تربګنی او دښمنی د کاذبی توری تر لاسه او جنجال جوړ کړو.

د پام وړ ده چه چپی انترناسیونالیستی افکار هم محل پرستی او قومی اصول چه د فتنی سبب شی ردوی او دټولی نړی د زحمت کشانو په یووالی، اتحاد او لاس ورکونه تأکید کوی. نو ددی متعصبو او فتنه ګرو افرادو استناد او سربازګیری په  څه کې ده ؟ آیا داسی خو به نه وی چه خپله په آګاهانه او نا آګاهانه توګه دی مسایل ته لمن وهو. آیا دابه ښه کار وی چه سترګی پټی کړو او ووایو خیر او خیریت دی؟ دا او داسی نور مسایل اوږد بحثونه دی.

 اما زه دلته د روانو حالاتو مشخصو بیلګو  چه وړاندی کولو سره ستاسی پام د غلط زعامت او اداری په اثر  چه دداسی منفی روحیی  د اوبو ورکولوعوامل کیدای شی -  پام را جلبوم: 

۱/ خبر مو تر لاسه کړ چه تیره اونی د افغانستان د اسلامی جمهوریت د لندن په سفارت کی یو افغان په لندن کې  د افغانی دیپلوماتا نو له خوا په داسی حال کې بی عزته او ووهل شو چه د افغانی پاسپورت په هکله یی د مسؤلینو نه به پښتو ژبه معلومات غوښتل. داچه ددی خبری واقعیت څه دی او داخبره څومره پلان شوی دسیسه ده او ددی شاته څه خبری پرتی دی او څومره د سفارت غړی او یا د افغانی پاسپورت به هکله د معلوماتو غوښتونکی مقصر دی – دا هغه موضوعات دی چه باید جدی ونیول شی او ریښتنی تصور او حالت تر لاسه کړای شی. مقصر سره باید قانونی تګلاره  او چلند غوره کړای شی.

۲/  نړی خبره ده چه د افغانستان د هلمند او شاو خوا  (پښتون نشینو!) سیمو کې د ۱۵۰۰۰ ناتواو افغانی ځواکونو لخوا په ۱۳/۲/۲۰۱۰نیټه  سترپوځی عملیات پیل شول. ددی عملیاتو نوم  (مشترک) دی. هغه څوک چه د خیر اویا د  شر مقصد له مخی د افغانستان وضعه تعقیبوی نو په صراحت سره استناد کوی چه وګوری د پښتنو په سیمو کي څوک نظامی عملیات کوی او څوک کلیدی او مرکزی خبر لری. وګوری حتی د عملیاتو نوم یی په  دری ژبه  (عملیات مشترک) نومولی دی.

Operation Mushtarak ("together" in Dari)

مونږ په دی باور یو چه داسی غیر حساس برخوردونه چه په لمړی نظر کې ساده او عادی ښکاری ډیر بد تأثیرات لرلای  شی.

له بلی خوا په داسی حال کې چه افغانستان کې ۳۰ کلنه جګړه روانه ده،  حکومتی اداری د خلکو امنیت نه شی ساتلی،  اکثر افغانان ګیره، لونګی  او سلاح لری. نو ددی عملیاتو پایله به څه وی چه محلات به د چا نه پاک، د چا دلاس نه به وکاږل شی او چا ته به په لاس ورکړل شی؟ په محل کې  ددي ځواکونو پاتی کیدل، ددی وضعی ممکن سناریوګانی او داسی نور عواقب د پوره پوره دقت وړدی.

مونږ په دی تاکید کوو چه  په بنسټیز او عمده ډول د افغانستان مشکل او ستونزه نظامی مشکل نه دی. دافغانستان عمده مشکل سیاسی مشکل  دی چه په نظامی او اقتصادی برخو کې خپل تآثیرات لری.

 بهتره به داوی چه د حل عملی سیاسی لیاری ولټول شی او په هغو عملی او ریالیستیک کار وشی. په لنډ مهاله بریو باید غره نه شو. له بلی خوا دا چه یو سیاسی حرکت ته کله د شر، یاغی او باغی حرکت ویل کیږی او په تدریج له منځه ځی؟ او کله یو حرکت ته  د ملی مقاومت حرکت خطاب کیږی؟ دا د ټولو نه د مخه په خپل هماغه حرکت پوری هم اړه لری. داچه د خپل سیاسی موجودیت او دسیاسی  اهدافو او مقاصد لپاره  یواځی او یواځی په ټوپک او بمب باندی تأکید کول د خپلو ارادو د تحقق لار پیژنی دا خطاء او بیځایه خبرده. د بیګناه انسانانو د وژنی مخه باید ونیول شی. په دی برخه کې تمام جوانب مقصر او د الله په دربار کې به ځواب وایی. ملت به هغه څوک ونه منی چه د هغوی د ژوند او د ناموس د ساتلو لپاره هراړخیزی هلی ځلی و نه کړی. یو سره  او یواځی په ټوپک تأکید خطاء خبره ده. ددی خبری تأﺋید، پخلی  او ریښتیاوالی به وخت هم ثابت کړی.   

مونږ ته په کار ده چه  نورو  او پردو ته  د نیوکی په ځای په  ښه زعامت تآکید وکړو چه دداسی سؤتفاهماتو مخه ونیسواو عملا  دخیر اقدامات او کړنلاری غوره او عملی کړی

                                                                                                            فاعتبروا یا اولابصار


طالبان را آگاهی از بین می برد نه توپ و تانک ناتو

بزرگترین عملیات نظامی نیروهای خارجی مستقر در افغانستان از سال ۲۰۰۱ به این سو در هلمند از صبح روز شنبه بر ضد طالبان آغاز شده و ملموس ترین دستاورد آن تا کنون کشته شدن هشت نظامی طالبان از آن سو و از بین رفتن یک انگلیسی و سه آمریکایی نیز از این سو بوده است.
خبر خوب این است که طالبان مقاومت خاصی نکرده و کشته شدگان خارجی در اثر انفجار یک مین جاده ای روی زمین دراز شده اند  اما خبر بد این است که دستاورد ۱۵ هزار نیروی ناتو از صبح روز شنبه تا عصر چنگی به دل نمی زند.

انصاف بدهید که بگوییم این بار نیز ناتو به کاهدان زده است.

این البته با آنچه فرماندهان ناتو، که هم اینک نبرد بزرگ هلمند را هدایت می کننند مغایرت دارد، آنها خیال می کنند که خوب پیش می روند. اشتباه آنها این است که چون مقاومت کمی در سر راهشان می بینند خیال پیروزی می کنند. یادشان رفته که طالبان در زمستان ۲۰۰۱ نیز مقاومت خاصی از خود نشان نداد و کابل به اندک فشاری سقوط کرده و همه آنها که طالبان نامیده می شدند ناپیدا شدند اما همان ناپیدا ها اکنون هشت سال است که دمار از رزوگار ناتو در آورده اند .

هدف اصلی “عملیات مشترک” پاکسازی هلمند از طالبان و خارج کردن این ایالت از قلمرو بی چون و چرای طالبان ها است. آنچه اکنون ژنرال نیک کارتر فرمانده نظامیان ناتو در جنوب به آن می نازد و ادعا می کند که هیچ مشکلی بر سر عملیات مشترک تا کنون پدیدار نشده در واقع همان خودمشکل است.

تشخیص افغانی هایی که با طالبانند ، با طالبان نیستند یا اصلا خود طالبانند به چیست؟ آنها شهری ۸۰ هزار نفری به نام مرجاه را در ایالت هلمندمحاصره کرده در حدود یازده مقر ظاهری طالبان را فتح کرده اند اما تنها پنج نفر از آنها را کشته و نزدیک به ده نفر دیگر را دستگیر کرده اند. ما بقی کجایند؟

براساس اطلاعاتی که خود ناتو با استفاده از نیروهای افغانی به دست آورده، در این شهر تنها هزار نفر جنگجوی طالبان مستقر هستند و ما بقی شهروندانی به دور از طالبان و یا دست کم بی طرف هستند. اما چگونه می توان هزار نفر را از دل هشتادهزار نفر بیرون کشید، کشت و یا دستگیر کرد.

تکنیک طالبان در همه این جنگ ها و عملیات ها این بوده که وقتی فشار به حد اعلا می رسد و توان مقابله نیست، در مردم گم می شود. کافی است یک جنگجوی طالبان اسلحه خود را کنار بگذارد، آنگاه هیچ تفاوتی با یک شهروند افغانی نخواهد داشت. آن وقت چه کسی قرار است کشته شود؟ شهروندان افغانی؟ 

و درست زمانیکه ناتو فکر می کند منطقه ای را از لوث وجود طالبان پاک کرده و زمان را برای سبک کردن فشار نظامی و یا انتقال آن به سایر مناطق آماده می بیند، اسلحه ها دوباره سر بر می آورند و دوباره جنگجویان طالبان ظهور می کنند.

مشکل ناتو و نه تنها ناتو بلکه همه قدرت هایی که در افغانستان به گل نشسته اند مانند شوروی سابق همین است که با چیزی به نام یک ارتش کلاسیک که بتوان آن را در زمان و مکان مشخصی به تنگ آورد و نابودش کرد مواجه نیستند. طالبان لحظه ای شهروند است و لحظه ای دیگر جنگجو.

نیک کارتر ادعا کرده است که از صبح شنبه تا کنون صدها جنگجوی طالبان را از مقر خود آواره ساخته است. سوال این است؟ کدام مقر؟ مگر طالبانی که توانسته به اعتراف شیر محمد زازی فرمانده نیروهای نظامی افغانی در همین عملیات مشترک، تمام منطقه را به خوبی تله گذاری کند و شاهد آن همین کشته شدن سه آمریکایی و یک انگلیسی است، بی جا و مکان و بی مقر می شود؟

آنها اینجا نشد، جای دیگر را برای جنگ پیدا می کنند و آنجا نشد دوباره به جای دیگری می روند. این ناتو و سربازان خارجی حاضر در خاک بیگانه اند که باور ندارند آواره و بی جا و مکان هستند. طالبان از مرجاه که رانده شود در لشگرگاه موضع می گیرد ، از آنجا که رانده شود به بیغوله هایی که سربازان ناتو تصور آن را نمی کنند می خزد و آنگاه در فرصت مناسب و زمانیکه پرواز هواپیماها و هوف هوف شینوک ها و آپاچی فروکش کرد دوباره سر در می آورد.

جنگ طالبان را خسته نمی کند. جنگ و عملیات های نظامی بزرگ تنها سربازان ناتو را به ستوه می اورد و طالبان را حیاتی مجدد می بخشد. فرهنگ و آموزش و نجات افغان ها از جهل و خرافه پرستی است که می تواند طالبان را ریشه کن کند.